بخش اول: يقظه يا جذب ربوبى


يقظه و انتباه

قرآن مى‏خواهد به انسان «يقظه» و تنبه» بخشد

فهم راز دل، احتياج به يقظه و تنبه دارد

كلمه واحده

هر آيه‏اى از قرآن پرده‏اى از اوهام را كنار مى‏زند

نور يقظه، يا جذب حق

استضائه از مقام ولايت مطلقه براى حصول يقظه

نور يقظه، يا نور ولايت

نظر صاحبان ولايت مطلقه حامل نور يقظه مى‏باشد

سعى در جلب نظر خاص صاحبان ولايت مطلقه

آثار يقظه در وجود سالك

اول: از آثار يقظه، توجه خاص به نعمتها و منن است

در اينجا به قسمتهايى از مناجات الشاكرين دقت مى‏كنيم

گفتار خواجه عبدالله در منازل السائرين

دوم: از آثار يقطه، توجه به حقيقت گناه و خطر آن است

سوم: از آثار يقظه، تعظيم حق است

غفلت ارباب غفلت، از عظمت حق و از علو ساحت او

قرآن ارباب غفلت را بى خبر از قدر و عظمت حق مى‏شمارد

با حصول يقظه، قلب سالك از تعظيم حق تا حدودى برخوردار مى‏گردد

اشارتهايى از آيات قرآن

بيانى از نهج‏البلاغه

چهارم: از آثار يقظه، شناخت بهتر نفس اماره است

ارباب غفلت، به نفس و خطر آن پى نبرده‏اند

با حصول يقظه، ماهيت نفس تا حدودى شناخته مى‏شود

پنجم: از آثار يقظه، تصديق و عيد الهى است

غفلت ارباب غفلت، موجب نسيان وعيد است

بيداران و تصديق و عيد

ششم: از آثار يقظه، اغتنام وقت است

فرصت و وقت براى ارباب غفلت نه مفهوم است و نه مغتنم

وقت براى بيداران، معنى ديگر و ارزش ديگرى دارد



يقظه و انتباه

يقظه و انتباه بمعنى بيدار شدن و بخود آمدن و متنبه گشتن، اولين قدم و يا اولين مسئله در سلوك الى الله است. و اگر دقيق باشيم بايد بگوييم يقظه و انتباه در سفر الى الحق اساس امر است.

بعد از اسلام و ايمان و بعد از التزام بحقايق و حدود و احكام، و بعبارتى، بعد از ورود در زمره مؤمنين و به دست آوردن مبانى عقيدتى، و عمل بمقتضاى آنها وانجام دادن واجب و اجتناب از حرام و مراعات حدود الهى، استعداد و آمادگى اين معنى پيدا مى‏شود كه انسان بخود بيايد و از غفلت بخصوصى كه دامنگير او و همه بوده و غفلت اسرارآميز و پردامنه‏اى است، بيدار شود و متنبه گردد. اين بيدارى و بخود آمدن، نوع خاصى از بيدارى و نوعى بخود آمدن است كه همه چيز را بهم مى‏زند و اساس همه آنچه را كه قبلا بود، در هم مى‏ريزد و بنياد و هم و خيال را متزلزل مى‏كند و موجوديت قبلى انسان را تهديد و اركان حيات اين جهان را سست مى‏گرداند.

خداى متعال مى‏فرمايد: «يعلمون ظاهراً من الحيوة الدنيا وهم عن الاخرة هم غافلون» (آياء 7 سوره روم). يعنى «اكثر مردم به ظاهرى از حيات دنيا علم دارند و فقط ظاهرى از آنرا مى‏يابند و بس، و اينها از حيات ديگر و از حقايق و عوالم ديگر در غفلت مى‏باشند».

و مى‏فرمايد: «و ما هذه الحيوة الدنيا الالهو و لعب و ان الدار الاخرة لهى الحيوان لو كانوا يعلمون». (آيه 64 سوره عنكبوت). يعنى «و اين حيات دنيا خيال و فريبى بيش نيست و اگر مردم مى‏دانستند، بخوبى مى‏يافتند كه منزل آخرت، منزل حيات و عين حيات است».

تدبر عميق در اين آيات و در آيات ديگر، و دقت در اشارات آنها، بخوبى معلوم مى‏كند كه موجوديت حيات دنيا بر پايه جهل و غفلت بخصوصى است و اگر اين جهل و غفلت بر طرف شود و يقظه و تنبه حاصل شود، اساس موجوديت آن متزلزل مى‏گردد و خيال و فريب بودن آن روشن شده و حقيقت به وضوح مى‏رسد و انسان طالب حقيقت مى‏شود و در طلب حيات حقيقى



|24|

كه همان حيات الهى است مى‏افتد.

استن اين عالم اى جان غفلت است
هوشيارى اين جهان راآفت است
هوشيارى ز آن جهان است و چو آن‏
غالب آيد نيست گردد اين جهان
هوشيارى آفتاب و حرص يخ‏
هوشيارى آب و اين عالم وسخ
ز آن جهان اندك ترشح مى‏رسد
تا نخيزد در جهان حرص و حسد
گر ترشح بيشتر گردد زغيب‏
نى هنر ماند در اين عالم نه عيب
(دفتر اول مثنوى)

اين بيدار شدن و به خود آمدن از يك چنين جهل و غفل را «يقظه» و «انتباه» مى‏ناميم.


قرآن مى‏خواهد به انسان «يقظه» و تنبه» بخشد

آيات قرآنى و خطابها و نداهاى ربوبى با انحاء مختلف مى‏خواهد مؤمنين را بيدار نموده و بخود آورد. يعنى به آنان كه اسلام و ايمان آورده و زمينه روحى آنان مستعد براى بخود آمدن ومتنبه گشتن است، خطابها و نداهاى بخصوصى دارد. در هر خطاب و هر ندايى با اسلوب و اشارتهاى خاص و در عين حال، با لحن تكان دهنده و بيدار كننده‏اى پيش مى‏آيد، تا آنان را بخود آورده و بآنها «يقظه» و «تنبه» بخشد.

گاهى مى‏فرمايد: «يا ايها الذين آمَنوا آمِنوا بالله و رسوله و الكتاب الذى نزل على رسوله». (آيه 136 سوره نساء). يعنى «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، ايمان بياوريد به خدا و رسول او و به كتابى كه به رسول خويش نازل كرده است».

چنين خطابى، آنهم به صاحبان ايمان، و آن هم از خداى متعال، بسيار تكان دهنده است، گويى حق مطلب ادا نگرديده و گويى انصراف از باطل و اقبال بسوى حق و حقيقت هنوز حاصل نگشته، و غفلت بسيار سخت و اشتباه و جهل بزرگى دامنگير است و گويى با اسلام و ايمان و احكام و لوازم اوليه آن، بخوبى حق و حقيقت را متوجه نشده و بخوبى از جهل و ضلالت نجات نيافته و بالاخره در غفلت مى‏باشيم و مخاطرات مخصوصى ما را تهديد مى‏كند.

و گاهى چنين خطاب مى‏كند كه: «يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و آمنوا برسوله يؤتكم كفلين من رحمته و يجعل لكم نوراً تمشون به ويغفر لكم و الله غفور رحيم». (آيه 28 سوره حديد). يعنى «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، از خدا بترسيد و متقى باشيد و به رسول او ايمان بياوريد تا خداى متعال از رحمت خاصه خود آنچه را كه شما به آن نياز داريد براى هميشه به شما فاضه نموده و نورى براى شما قرار دهد كه با آن نور به مشى خود بسوى مقصد ادامه دهيد و شما را



|25|

مشمول غفران خويش بفرمايد، و خداست كه صاحب غفران و رحمت است».

باز اين خطاب با اين لحن و با اشاراتى كه دارد، آنهم به مؤمنين، حكايت‏ها دارد و بيدار كننده و هشدار دهنده است، مخصوصاً جمله «يؤتكم كفلين من رحمته و يجعل لكم نوراً تمشون به و يغفرلكم و الله غفور رحيم».

و گاهى هم مى‏فرمايد: «و كاين من آية فى السموات و الارض يمرون عليها و هم عنها معرضون و ما يؤمن أكثرهم بالله الا و هم مشركون.» (آيه‏هاى 105 و 106 سوره يوسف) يعنى «و چه بسيار آيات و نشانه‏هاست در آسمانها و در زمين كه اين مردم بر آنها مى‏گذرند ولى از آنها روى گردانند وبخود نمى‏آيند. و اگثرمردم به خدا ايمان نمى‏آورند مگر در حالى كه مشرك‏اند».

چه بيانى بالاتر از اين؟ و چه تكانى سخت‏تر، و چه هشدارى محكم‏تر از اين؟! مقصود خداى متعال چيست؟ و اين غفلت ،چگونه غفلتى است وا ين خواب، چه خوابى است كه بر اثر آن انسانها در همه جا و در همه سو، چه در آسمانها و چه در زمين، با آيات و نشانه‏هاى متوالى مواجه مى‏گردند، اما نمى‏فهمند آنچه را كه بايد بفهمند، و نمى‏يابند آنچه را كه بايد بيابند، و نمى‏بينند آنچه را كه بايد ببينند، و بالاخره بخود نمى‏آيند؟! و نيز، اين شرك كه بر اثر همان غفلت اسرارآميز مى‏باشد، چگونه است؟!! و چه شركى است كه اكثر صاحبان ايمان در عين اينكه خود را مؤمن مى‏دانند، گرفتار آن و غوطه‏ور در آن هستند؟!!.

مى‏فرمايد: شما انسانها در غفلت هستيد و سخن آيات و نشانه‏ها را نمى‏شنويد و دعوت آنها را نمى‏فهميد و متوجه مقصود آنها نمى‏گرديد و آنچه را كه ارائه مى‏كنند نمى‏بينيد. بخود بياييد و متنبه باشيد.

و مى‏فرمايد: فكر مى‏كنيد ايمان آورده‏ايد و موحد هستيد، ولى در اشتباه بوده و هنوز به حقيقت ايمان و توحيد نرسيده‏ايد و در عالم شرك مى‏باشيد و اين هم نتيجه غفلت از دعوت آيات و نشانه‏هاست. اگر دعوت آيات و نشانه‏ها را بفهميد و به آنچه دعوت مى‏كنند، متوجه بوده و آنچه را كه ارائه مى‏نمايند، ببينيد و همراه آنها پيش برويد، به اصل ايمان و حقيت توحيد مى‏رسيد. پس بخود آييد و متبه باشيد.

آب و خاك و باد و نار با شرر
بى خبر از ما و از حق باخبر
مابعكس آن زغير حق خبير
بى خبر از حق و با چندين نذير
لاجرم اشفقن منها جمله شان
كند شد زآميز حيوان حمله‏شان
گفت بيزاريم جمله زين حيات
كاو بود با خلق حى با حق موات
چون بماند از خلق گردد او يتيم
انس حق را قلب مى‏بايد سليم
(دفتر دوم مثنوى)

تدبير امر و تفصيل آيات از جانب حضرت حق، همه براى اينست كه انسانها به توحيد



|26|

برسند. حضرت حق مى‏خواهد با اين تدبير و تفصيل و با ارائه آيات در همه جا و در همه سو، حجابهاى جهل و شرك را از وجود انسانها كنار بزند، و مى‏خواهد در آيات و نشانه‏ها خود را و جمال و جلال خود را نشان دهد و دلها را به خود و بسوى خود جذب كند؛ و اين خود عنايتى است بس بزرگ.

حضرت حسين بن على سلام الله عليهما در دعاى عرفه مى‏گويد: «الهى علمت باختلاف الاثار و تنقلات الاطوار ان مرادك منى ان تتعرف الى فى كل شى‏ء حتى لا أجهلك فى شى‏ء» يعنى «پروردگارا، از پشت سر هم آوردن آثار و از پى در پى آوردن آيات و نشانه‏هاى گوناگون، به اين حقيقت رسيدم كه مقصود تو اينست كه در همه چيز، تو در نظرم آيى و تو را در همه چيز ببينم و چيزى و جايى نباشد كه تو را نبينم».

لحن و اشارتهاى بعضى ازآيات قرآنى و خطابات ربوبى در مقام بيدار نمودن انسانها از غفلت، لحنى ديگر و اشارتهاى ديگرى است. در اين قسمت از آيات با اسلوب خاصى مى‏خواهد انسان را به اين حقيقت متوجه بكند كه آنچه مطلوب فطرى و ذاتى دلهاست، اينها نيست كه دل داده‏ايد، و به همين دليل هم دلهاى شما انسانها با چيزى آرام نمى‏گيرد و باهيچكدام از آنها كه به اشتباه فكر مى‏كنيد مطلوب دل شماست، سكون نمى‏يابد و هميشه مضطرب مى‏باشد، زيرا كه بمطلوب ذاتى خود نرسيده و از او مهجور مانده است.

به انسانها نهيب مى‏زند و مى‏گويد: مطلوب همه دلها كه در فطرت آنهاست، جز حضرت حق و جز وجه حق نمى‏باشد، و سپس مى‏گويد: پس به كجا روى مى‏آوريد؟! چرا متوجه نمى‏شويد و فريب مى‏خوريد؟!

بعنوان نمونه: در آيه 3 سورها فاطر مى‏فرمايد: «يا ايها الناس اذكر و انعمة الله عليكم هل من خالق غير الله يرزقكم من السماء و الارض لااله الا هو فانى تؤفكون» يعنى «اى مردم متذكر نعمت خدا وعنايات او باشيد. آيا خالق ديگرى غير از او هست كه از آسمان و زمين به شما رزق مى‏دهد؟! جز او معبود و مطلوبى نيست، پس كجا روى آورده و فريب داده مى‏شويد؟!»

و در آيه‏هاى 57 و 58 سوره يونس مى‏فرمايد: «يا ايها الناس قدجائتكم موعظة من ربكم و شفاء لما فى الصدور و هدى و رحمة للمؤمنين - قل بفضل الله و برحمته فبذلك فليفر حواهو خير مما يجمعون» يعنى «اى مردم، اين قرآن موعظه‏اى است از پروردگار شما كه بسوى شما آمده و شفاى دلهاى شما و هدايت و رحمت است از براى آنان كه ايمان مى‏آورند. اى پيامبر، به مردم بگو كه نظر شما به فضل و رحمت خدا دوخته شود و شادى دلهاى شما بايد با نيل به فضل و رحمت او باشد و بس، و اين براى شما بهتر است از آنچه براى خود جمع مى‏كنيد».

در اين دو آيه نيز با تعبيرات و لحن خاصى مى‏خواهد انسانها را به خود آورده و متوجه اين نكته بگرداند كه شفاى درد دلها و نيل آنها به مطلوب حقيقى خود، در توحيد و عبوديت و



|27|

سلوك و انقطاعى است كه قرآن كريم ارائه مى‏كند و اينكه به اين سو و آن سو روى نياورند و بدانند كه شادى و آرامش دلها بمقتضاى فطرت آنها با وصول به حق و با فضل و رحمت اوست، و نه با آنچه بگمان خود بجهت آرامش و شادى دلها جمع مى‏كنند.

كدام غفلت و اشتباهى بزرگتر از اين است كه سخن دل و فرياد آنرا نفهميم و گمان كنيم كه اين يا آن را مى‏خواهد و براى آرامش وى اين و آن را به او عرضه نموده و مشغولش بگردانيم و با اينكه مى‏بينيم او با اين و آن آرامش نمى‏يابد، با اينهمه بكار خود تا آخر عمر خويش ادامه دهيم و دل را از مطلوب و مقصودش دور نگاهداشته و باز بداريم و با پايان يافتن فرصت و برچيده شدن بساط زندگى دنيوى نه اين و آن باشد تا بنحوى دل را به آنها مشغول بكنيم و نه راهى بسوى مقصود و مطلوب دل وجود داشته باشد، و در نتيجه با خسران و عذاب دردناك و فوق تصور مواجه گرديم؟!! و چه خوابى سنگين‏تر از اين؟!!


فهم راز دل، احتياج به يقظه و تنبه دارد

سخن دل، سخنى ديگر و فرياد او، فرياد ديگرى است. دل از جوار حضرت حق و از موطن اصلى خويش دور گشته و درد او درد هجران و فراق، و ناله و فرياد او همه از هجران و فراق، و خواست او همان جوار حق و موطن اولى او مى‏باشد، و سكون و آرامش او با نيل به مرتبت اوليه خويش، و با شهود و فناء و بقاء است و بس. و آنكس كه بخود آمده و بيدار گشته، درد دل را مى‏بايد و سخن او را مى‏فهمد و به سر ناله و فرياد او آشنا مى‏باشد.

هر كسى از ظن خود شد يار من
وز دورن من نجست اسرار من
سر من از ناله من دور نيست‏
ليك چشم و گوش را آن نور نيست
(دفتر اول مثنوى)

كلمه واحده

و بالاخره اينكه، غفلتى بس بزرگ و اشتباهى خطرناك و فريبى اسرارآميز در اين بين وجود دارد كه انسانها را در حيات دنيوى آنان تهديد مى‏كند و ابعاد بى شمار و حرمان وخسرانهاو عذابهاى بسيار گسترده و دامنه‏دارى در بر دارد كه با گفتن و شمردن تمام نمى‏شود و همه هم در گفته‏ها نيايد و در لفظ و عبارت نگنجد و براى افهام عادى هضم نگردد. همينقدر خدا و رسول به يك كلمه انسانها را موعظه مى‏كنند و آن اينكه، قيام كنيد براى خدا و دل به او داده و در طلب او باشيد و بس.

«قل انما أعظكم بواحدة أن تقوموالله مثنى و فرداى ثم تتفكر و اما بصاحبكم من جنة ان هو الا نذير لكم بين يدى عذاب شديد» (آيه 46 سوره سبا). يعنى «اى پيامبر، بگو من شما را



|28|

موعظه مى‏كنم به يك كلمه و آن اينكه: قيام كنيد براى خدا با همديگر و به تنهايى، و در اين امر فكر بكنيد كه صاحب شما (پيامبر) جنون ندارد، و حقيقت جز اين نيست كه او فرستاده خداست و شما را از عذاب سختى كه در پيش است مى‏ترساند».

تو به هر حالى كه باشى مى‏طلب‏
آب ميجو دائماً اى خشك لب
كآن لب خشكت گواهى مى‏دهد
كاو بآخر بر سر منبع رود
خشكى لب هست پيغامى از آن
كه به مات آرد يقين اين اضطراب
(دفتر سوم مثنوى)

نه تنها آياتى از قرآن كريم با اشارتها و لحن‏هاى بخصوصى مى‏خواهد انسان را بخود آورده و بيدار كند بلكه، همه قرآن اين چنين است و اگر در تك تك آيات به تدبر بپردازيم، به اين حقيقت پى‏خواهيم برد.«كتاب أنزلنا اليك لتخرج الناس من الظلمات الى النور» (آيه 1 سوره ابراهيم).


هر آيه‏اى از قرآن پرده‏اى از اوهام را كنار مى‏زند

هر كدام از آيات شريفه قرآن، بنحو خاصى «يقظه» و «انتباه» مى‏آورد. يعنى هر آيه‏اى در سياق مخصوص خود و با توجه بر ارتباط آن با آيات قبل و بعد و با آيات ديگر، از مضمون و محتواى خاص و نيز، از اشارات و نكات و رموز بخصوصى برخوردار بوده و پرده از روى حقيقت يا حقايقى برداشته و براى متدبر به اندازه تدبر و به اندازه فهم او، و در اصل در حدى كه خداى متعال مى‏خواهد، نوعى يقظه و تنبه مى‏بخشد و پرده‏اى از پرده‏هاى اوهام و حجابى از حجب جهل و غفلت را كنار مى‏زند.

در نتيجه، با تلاوت همه آيات و با تدبر عميق در آنها، و با تكرار تلاوت و تدبر و نيز، با تعمق بيشتر، همه حجب اوهام و غفلت كنار رفته و حقايق براى انسان معلوم گرديده و بصيرت حاصل گشته و ابواب جديدى به روى انسان باز شده و بالاخره بخود آمده و بيدار مى‏شود و از راهى كه قبلا در پيش گرفته بود بر مى‏گردد و در راهى كه بايد در پيش بگيرد قدم مى‏گذارد. درست مانند كسى كه در خواب باشد و خواب ببيند و در همان عالم خواب براساس يافته‏هاى خيالى خويش فكرها داشته و تصميم‏ها گرفته و راه و روشى براى خود در پيش بگيرد، و دفعة بيدار شده و همه را باطل بيند و حقيقت را چيز ديگر يافته و راه خود اتخاذ كند.

به همين لحاظ خداى متعال در خود قرآن به تدبر در آيات آن و به تعمق در اشارات آيات با لحن و بيان خاصى تأكيد نموده و با آن امر مى‏كند. در آيه 29 سوره ص مى‏فرمايد: «كتاب أنزلناه اليك مبارك ليدبر وا آياته و ليتذكر اولوا الالباب» يعنى «اين قرآن كتابى است كه ما بر



|29|

تو نازل كرديم و كتابى است پر بركات، تا در آيات آن به تدبر بپردازند و بر اثر تدبر صاحبان فكر و عقل متذكر گردند». و در آيه 24 سوره محمد صلى الله عليه و آله و سلم مى‏فرمايد: «أفلا يتدبرون القرآن أم على قلوب أقفالها» يعنى «آيا در قرآن تدبر نمى‏كند؟! و يا قفلهايى كه براى دلهاست، به دست آنان بر دلهايشان زده شده است؟!».

اين آيه حاكى از اين حقيقت است كه تدبر در آيات قرآنى موجب يقظه و تنبه است، مگر اينكه انسان به دست خويش قفل يا قفلهايى كه مخصوص دلهاست و آنها را از كار مى‏انداز و از حركات باز مى‏دارد، بر دل خويش بزند. و به تعبيرى، حاكى از اين امر است كه مواجه شدن با آيات قرآن، و تلاوت و يا شنيدن آيات، و ممارست داشتن با آيات، و در عين حال، بيدار نگشتن و بخود نيامدن، در غفلت بودن و عمر خود را بغفلت سپرى كردن، در عالم و هم و خيال بسر بردن، در فريب دامه‏دار حيات دنيا افتادن، سراب را حقيقت پنداشتن و از حقيقت باز ماندن، در تعلقات و هواها فرو رفتن، در حجب ظلمانى محبوس و محبوستر گشتن، و بالاخره بسوى حرمان و خسران در حركت بودن، يا بر اثر عدم تدبر لازم در آيات قرآنى است و يا بر اثر قفلهايى

كه به دست خود انسان‏ها بر دلهاى آنان زده شده است و مانع از اينست كه اين دلها و صاحبان آنها بيدار شوند و بخود آيند. روشنتر اينكه، شنيدن آيات و يا تلاوت آنها، و با اين حال، به خود نيامدن و بيدار نگشتن، مسئله ساده‏اى نيست و نمى‏شود به آسانى از كنار آن گذشت. يا تدبر نبوده و يا دل، دل نبوده.

هميشه بوده‏اند و نيز هستند كسانى كه آيات قرآنى را تلاوت نموده و يا شنيده‏اند و متنبه شده و بيدار گشته و به راه افتاده‏اند، كما اينكه، بسيار بوده و هستند كسانى كه آيات قرآن را هميشه تلاوت كرده و يا شنيده‏اند و ليكن در غفلت خويش باقى مانده‏اند. و چه مثالى بهتر از من و تو؟!!.

گاهى تلاوت و يا استماع يك آيه از آيات قرآن آنچنان در وجود كسى اثر گذاشته و در دل او مى‏نشيند كه بكلى او را منقلب نموده و سخت بخود آورده و همه اوهام و خيالات او را درهم ريخته و او را بيدار مى‏كند، آنهم بنحوى كه كاملا موجوديت خيالى وى را بهم زده و به راهى كه بايد داشته باشد مى‏اندازد.

مى‏گويند، فضيل بن عياض در اول امر خود راهزن بود و قطع طريق مى‏كرد. به زنى عاشق شد. به هواى او قصد منزل وى نمود. در همانحال كه از ديوار بقصد او بالا مى‏رفت، از كسى كه در آن نزديكى مشغول تلاوت قرآن بود اين آيه را شنيد كه: «الم يأن للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله و ما نزل من الحق» (آيه 16 سوره حديد). يعنى «آيا براى آنان كه ايمان آورده‏اند وقت آن نرسيده است كه دلهايشان روى به خدا متعال آورده و به ياد او بوده و پذيراى حق و حقيقت گردند؟!». او همينكه اين آيه را شنيد، گفت: «يارب قد آن»



|30|

يعنى «پروردگارا، وقت آن رسيده است». سپس از همانجا منصرف شد و برگشت و راه عبادت و زهد و مجاهدت در پيش گرفت.

گفته شده است كه وى فرزندى داشت به نام على كه از خود او در زهد و عبادت و مجاهدت بالاتر بود ولى زياد عمر نكرد. گفته‏اند روزى در مسجدالحرام در نزديكى آب زمزم ايستاده بود و از كسى كه مشغول تلاوت و قرائت قرآن بود، آيه‏هاى «وترى المجرمين يومئذ مقرنين فى الاصفاد سرابيلهم من قطر ان تغشى وجوهم النار» (آيه 49 و 50 سوره ابراهيم) را شنيد و همانجا افتاد و مُرد.


نور يقظه، يا جذب حق

در حقيقت، «يقظه» و «انتباه» و به تعبيرى، آن بيدارى و بخود آمدن كه همه چيز را به هم مى‏زند و بنيان اوهام و خيالات و فريبها را درهم مى‏ريزد و به دنبال آن سالك به راه مى‏افتد، نور خاصى است از حضرت حق و به يك نظر، جذبى است از او كه متوجه قلوب مستعده مى‏گردد. در بيان ديگر مى‏شود گفت: «يقظه» و «انتباه» به معنى كلمه، و بدين معنى كه سالك را بيدار كند و به حركت آورد،مانند هر فعل و هر اثر خوب، در اصل از حضرت حق مى‏باشد.

در دعاى صباح از زبان حضرت سيدالاولياء اميرالمؤمنين سلام الله عليه چنين مى‏خوانيم كه: «الهى ان لم تبتدئنى الرحمة منك بحسن التوفيق فمن السالك بى اليك فى واضح الطريق» يعنى «پروردگارا، اگر در ابتدا از تو رحمت و عنايتى كه توفيق خوب از جانب تو را در بر دارد به سراغ من نيايد، و اگر قبلا عطف و نظرى از تو نباشد، كيست كه مرا در طريق واضح و روشن بسوى تو بياورد؟!».

در تصور ابتدائى و سطحى چنين به نظر مى‏آيد كه «يقظه» و «انتباه» از خود انسان است، و ليكن حقيقت امر غير از اين بوده و اصولا اين پندار با توحيد نيز سازگار نيست و از شعب شرك خفى است.

در آيه 79 سوره نساء مى‏فرمايد: «ما اصابك من حسنة فمن الله» يعنى «هر چه از خوبيها به تو مى‏رسد، از جانب خداى متعال است».

آنجا كه پرده‏هاى غفلت و جهل از ميان بر مى‏خيزد و انسان بخود مى‏آيد، در حقيقت نورى از حق در وجود انسان مى‏تابد و جذبى از او انسان را مى‏گيرد. اصل مسئله از آن سو مى‏باشد و در اين سو به صورت «يقظه» و «انتباه» در وجود انسان متجلى مى‏گردد. ياد او از انسان است كه انسان را به ياد او مى‏اندازد و به بيانى، اول او از انسان ياد مى‏كند و سپس



|31|

انسان به ياد او مى‏افتد.

در دعاى عرفه مى‏خوانيم كه: «أنت الذاكر قبل الذاكرين و أنت البادى بالاحسان قبل توجه العابدين» يعنى «پروردگارا، تويى ياد كننده قبل از اينكه ياد كنندگان به ياد تو افتند، و تويى كه ابتداء به احسان و انعام مى‏كنى قبل از اينكه عبادت كنندگان بسوى تو متوجه گردند».

نه تنها در «يقظه» و «انتباه» اين چنين مى‏باشد بلكه، علاوه بر يقظه و انتباه در اول امر، در همه مراحل بعدى سلوك و در همه حالات و منازل و مقامات نيز حقيقت جز اين نيست. هر ذكر و هر توجه و هر عبادت و هر حركتى از هر كسى در هر حالى، در اصل،مسبوق به ياد از جانب حق و بر اثر عطف و نظر اوست. گويى هر ذكر و هر توجه و هر عبادتى از ما، نوعى جواب دادن از جانب ما مى‏باشد.

به قسمتى از اشعار مولوى در اين زمينه نيز دقت مى‏كنيم:

آن يكى الله مى‏گفتى شبى
تا كه شيرين گردد از ذكرش لبى
گفت شيطانش خمش اى سخت روى
چند گويى آخر اى بسيار گوى
اين همه الله گفتى از عتو
خود يكى الله را لبيك كو
مى‏نيايد يك جواب از پيش تخت
چند الله ميزنى با روى سخت
او شكسته دل شد و بنهاد سر
ديد در خواب او خضر را در خضر
گفت هين از ذكر چون و امانده‏اى
چون پشيمانى از آن كش خوانده‏اى
گفت لبيكم نمى‏آيد جواب‏
ز آن همى ترسم كه باشم رد باب
گفت خضرش كه خدا گفت اين بمن
كه برو با او بگو اى ممتحن
نى كه آن الله تو لبيك ماست
آن نياز و سوز و دردت پيك ماست
نى تو را در كار من آورده‏ام
نه كه من مشغول ذكرت كرده‏ام
حيله‏ها و چاره‏جويى‏هاى تو
جذب ما بود و گشاد آن پاى تو
ترس و عشق تو كمند لطف ماست
زير هر يارب تو لبيك هاست
جان جاهل زاين دعا جز دورنيست‏
ز آنكه يارب گفتنش دستور نيست
(دفتر سوم مثنوى)

و خلاصه مطلب اينكه آ اولين قدم كه «يقظه» و «انتباه» است و سلوك الى الله بر آن مبتنى مى‏باشد، از حضرت حق است.

صاحب منازل السائرين در خصوص «يقظه» بعد از آوردن آيه شريفه «قل انما اعظكم بواحدة ان تقوموا لله مثنى و فرادى...» چنين مى‏گويد: «القومة لله هى اليقظة من سنة الغفلة و النهوض عن ورطة الفترة و هى اول ما يستنير قلب العبد بالحيوةلرؤية نور التنبيه» يعنى



|32|

«قيام لله عبارتست از بيدار شدن از خواب غفلت و برخاستن از ورطه بى خبرى و سستى، و آن اولين روشنايى قلب عبد با حيات است به جهت رؤيت نور تنبيه و برخوردارى از آن». در اين عبارت، علاوه بر بيان معنى «يقظه» به اين حقيقت كه اين امر در اصل از جانب حضرت حق است نيز اشاره مى‏كند.

از مجموع آنچه گذشت اولا به اين نتيجه مى‏رسيم كه اصل يقظه و انتباه از جانب حضرت حق بوده وش نور خاص و جذب بخصوصى است از او كه متوجه قلوب مستعده مى‏گردد و آنها را متنبه و بيدار نموده و مجذوب مى‏گرداند. و ثانياً سر اين مسئله نيز براى ما روشن مى‏گردد كه چگونه بر اثر تلاوت آيات قرآن و تدبر در آنها، و يا با شنيدن آيات و تدبر در آنها و نيز، با تفكر در آيات خلقت، و يا از طرق ديگر، «يقظه» حاصل مى‏شود؟. و چرا بعضيها از اين طريق بخود مى‏آيند و كسانى بخود نمى‏آيند؟.

سر مسئله اين است كه: تلاوت و استماع آيات قرآنى و تدبر در آنها، تفكر در آيات خلقت ،و نظاير اينها همه ايجاد آمادگى در وجود انسان مى‏كند تا نور يقظه و جذب الهى به سراغ او آمده و او را از غفلت و اوهام‏نجات داده و بخود بياورد. اگر تدبر و تفكر و نظاير اينها نباشد و يا اگر هم باشد، وجود انسان و قلب او را قفلها و حجب متراكم به انحاء و اشكال مختلف فرا گرفته و مانع از اين گردد كه تدبر در قرآن و تفكر در خلقت و اشباه اينها ايجاد آمادگى كند، بلحاظ عدم استعداد از تجلى نور يقظه و از جذب الهى محروم خواهد بود، مگر اينكه با تضرع و مجاهدت اين مانع را كنار بزند.

نور يقظه و جذب حق متوجه همه مى‏باشد و قلوب انسانهاست كه يا استعداد قبول را دارند، و يا چنين استعدادى را نداشته و پذيراى آن نمى‏باشند، آن هم بلحاظ حجب و موانعى كه صاحبان اين قلوب به دست خويش در دلهاى خود ايجاد كرده‏اند. نفحات ربوبى به سراغ همه مى‏آيد، ليكن همه استعداد دريافت را ندارند و خود، به خود ظلم نموده‏اند.

گفت پيغمبر كه نفحتهاى حق
اندرين ايام مى‏آرد سبق
گوش هش داريد اين اوقات را
در رباييد اينچنين نفحات را
نفحه‏اى آمد شما را ديد و رفت
هركه را مى‏خواست جان بخشيد و رفت
نفحه ديگر رسيد آگاه باش‏
تا از اين هم وانمانى خواجه تاش
(دفتر اول مثنوى)

بنابر اين بايد تضرع نمود و از خدا خواست، و به تدبر در آيات قرآن و فكر در آيات وجود پرداخت، و سعى در رفع موانع از قلب نمود، تا نور يقظه بر دل بتابد و جذب الهى روى آورده و تنبه حاصل شود و زمينه سفر آماده گردد.

در دعاى عرفه مى‏خوانيم كه: «الهى اطلبنى برحمتك حتى اصل اليك و اجذبنى بمنك



|33|

حتى اقبل عليك» يعنى «پروردگارا، برحمت خود مرا بخواه تا جايى كه به تو برسم، و بر من منت گذار و مجذوبم گردان تا بر تو روى آورم».


استضائه از مقام ولايت مطلقه براى حصول يقظه

اصل يقظه و انتباه، يعنى نور يقظه و جذب حق، چه بظاهر بر اثر تلاوت آيات و تدبر در آنها، چه بر اثر تفكر در آيات وجود، و چه بنحو ديگر باشد، بحكم مشيت حق و بمقتضاى ولايت مطلقه تكوينيه، از طريق حاملين مقام ولايت مطلقه خواهد بود، چه انسان خود به اين امر توجه داشته باشد، و چه غافل از آن باشد.

آنان مجارى فيض حضرت حق، و وسيله‏هاى خلق و انسانها بسوى او مى‏باشند. آنچه از حق مى‏رسد، از طريق آنان مى‏رسد؛ و هر كسى در طلب حق باشد، بوسيله آنان بسوى او خواهد رفت. انوار، هدايتها، جذبها،و افاضتهاى ربوبى، همه از طريق آنان از جانب حضرت حق به سالكين الى الله در همه‏مراحل و منازل سلوك مى‏رسد.

در زيارت جامعه كبيره مى‏خوانيم كه: «بكم فتح الله و بكم يختم» يعنى «خداى متعال ايجاد و خلق را با شما و بسبب شما و از طريق شما فتح نمود و نيز از طريق شما و بوسيله شما آنرا ختم خواهد كرد». تجليات فعلى حضرت حق چه در بدو وجود و فتح آن و چه در عود وجود و ختم آن، از طريق حقايق نورى آنان كه جلوه اول حق و اسماء و صفات او، و خلق اول اوست، مى‏باشد.

در همين زيارت مى‏خوانيم كه: «من أراد الله بدء بكم». يعنى «هر كس خداى متعال را اراده كند، با شما و به كمك شما شروع مى‏كند»؛ چه از لحاظ هدايت و ارشاد ظاهرى، چه از لحاظ هدايت و ارشاد باطنى، چه از لحاظ وساطت در فيض.

و باز مى‏خوانيم كه: «و من قصده توجه بكم» يعنى «و هر كس قصد خدا را داشته باشد، بسبب شما متوجه حضرت حق خواهد شد».

در همه مراحل سلوك، چه مرحله اول آن كه «يقظه» و «انتباه» است، و چه در مراحل و منازل بعدى آن تا نيل بمقصد، سالك از حقايق نوريو از ولايت حاملين ولايت مطلقه الهيه بهره‏مند مى‏گردد. و اين نيز بجاى خود بزرگترين تفضل از حضرت حق و بالاترين نعمت اوست. اليوم أكملت لكم دينكم و أتممت عليكم نعمتى (آيه 3 سوره مائده).



|34|


نور يقظه، يا نور ولايت

نور يقظه و جذب حق در اول سلوك باشرح و وصفى كه گذشت نيز، از طريق مقام ولايت به سالك مى‏رسد اصل نور از حق است و مقام ولايت هم طريق آن. اين نور از اين طريق متوجه سالك مى‏گردد و او را بخود ميآورد و بيدار مى‏كند.

جانهاى مرده اندر گور تن
بر جهد ز آوازشان اندر كفن
گويى اين آوا، ز آواها جداست
زنده كردن كار آواز خداست
(دفتر اول مثنوى)

لذا گاهى اين چنين نيز گفته مى‏شود كه اين نور، ولايت است.

در همان زيارت جامعه مى‏خوانيم: «و انتجبكم لنوره» يعنى «خداى متعال شما را براى نور خود برگزيده است». و مى‏خوانيم:« و نوره و برهانه عندكم» يعنى «و نور و برهان حق در نزد شماست». و باز مى‏خوانيم: «و أنتم نور الاخيار» يعنى «و شمائيد نور بندگان خوب خدا». و نيز مى‏خوانيم: «و أشرقت الارض بنوركم وفاز الفائزون بولايتكم»يعنى «و زمين، چه ارض ظاهر، و چه أرض دل، با نور شما روشن گفته و آنها كه بمقصد رسيده‏اند، به ولايت شما رسيده‏اند.

و در حقيقت، نور، نور وجه حق است و حقايق نورى آنان جلوه تام وجه حق و بلكه، بلحاظ فناء فى الله، همان وجه حق است.

زآنكه در الاست او از لا گذشت
هر كه در الاست او فانى نگشت .
(دفتر اول مثنوى)

و لذا در همين زيارت جامعه بطورى كه اشاره كرديم در جايى مى‏خوانيم: «و نوره و برهانه عندكم». يعنى «و نور و برهان حق در نزد شماست» و در جاى ديگر مى‏خوانيم: «السلام على الائمة الدعاة و... و صراطه و نوره و برهانه» يعنى «سلام بر امامان بزرگوارى كه دعوت كننده بسوى خدا و... و صراط او و نور او هستند». در جمله اول گفته مى‏شود، نورحق در نزد شماست و در جمله‏دوم خود آنان را نور حق مى‏گوييم. نور، يك نور است و بس، چه نور حق بناميم، چه نور و جه حق بگوييم، و چه نور صاحبان ولايت.

آب خواه از جو بجو خواه از سبو
كاين سبو را هم مدد باشد زجو
(دفتر اول مثنوى)

نظر صاحبان ولايت مطلقه حامل نور يقظه مى‏باشد

خداى متعالى حقايق نورى آنان را در نظام وجود بلحاظ مظهريت اسم جمع خود، صاحب مقام محمود قرار داده و به آنان شفاعت مقبوله در تكوين عطا فرموده است. ولكم المودة



|35|

الواجبة و الدرجات الرفيعة و المقام المحمود و المكان المعلوم عندالله عزوجل و الجاه العظيم و الشأن الكبير و الشفاعة المقبولة.

پيداست هر چه رابطه انسان با دارندگان مقام ولايت، رابطه خوبى باشد، و هر چه سعى در جلب نظر آنان بنمايد، بلحاظ اينكه وسائط بين انسان و خدا هستند، طبعاً از افاضات ربوبى، و به تعبيرى، از بركات وجودى آنان كه همان فيوض الهى است حظ و نصيب بيشترى خواهد داشت. در بيان ساده‏تر، خداى متعال آنان را سبب فيض خود قرار داده است كه بايد از طريق اين سبب از افاضات او بهره‏مند شد. و اين، حكم همه وسائط در وجود است. ان الحكم الالله امر الاتعبدوا الا اياه (آيه 40 سوره يوسف).

آن نور الهى و آن جذب ربوبى كه «يقظه» و «انتباه» مى‏ناميم و يكسره انسان را بخود آورده و پرده‏هاى اوهام و جهل و غفلت را كنار زده و او را بيدار مى‏كند، آن هم در درجات مختلف، در توجه خاص آنان و در نظر كارساز و دم پاك آنان نفهته است و اين، مشيت حق مى‏باشد.در بيان ديگر، توجه و نظر آنان حامل آن نور و آن جذب الهى است و به هر كسى نظرى نمودند، باذن الله او را بخود آورده و مجذوبش مى‏گردانند و چنان تحول و انقلابى در وجود او ايجاد مى‏كنند كه گويى اين شخص، آن نيست كه بود.و در اصل، خداى متعال مى‏كند آنچه مى‏كند. (دقت شود).

چه بسا در مواردى كاملا تعجب آور و تحير آور باشد و كسانى با توجه و نظر آنان بخود آمده و بيدار گشته و متنبه شده باشند كه بظاهر و طبق محاسبات معمولى چنين انتظارى نمى‏رفت. و اين در حقيقت بدان جهت است كه نور الهى و جذب حق كه اصل مسئله است و از طريق آنان به ظهور مى‏رسد، چنين نيست كه حد و حدودى داشته باشد، بلكه، نور او، نور قاهر، و مشيت او، مشيت غالب است. ماشاء الله كان و مالم يشأ لم يكن.

نمونه‏هاى زيادى در اين باب نقل گرديده و ديده شده است، چه از آنهايى كه در زمان خود حضرات معصومين صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين بوده‏اند، و چه از آنهايى كه در زمانهاى بعدى و در هر زمانى بوده‏اند و مشمول عطف و نظر خاص پروردگار شده و از ورطه اوهام وغفلت و اسارت نجات يافته و بخود آمده و سر در طريق طلب نهاده‏اند، بنحوى كه چنين انتظارى نمى‏رفت.

«بشر حافى» كه لقب «حافى» بخود گرفت، از جمله آنهاست. گفته‏اند: او در زمان حضرت ابوالحسن موسى بن غفر سلام الله عليه ودر بغداد ميزيسته است. در اول امر خود مردى غوطه ور در دنيا و غرق در اوهام و اهل عيش و نوش بوده است. در يكى از روزها كه او با مأنوسان خود در منزل خويش مجلس عشرت برگزار نموده و مشغول بود، در همان حال گذر آن حضرت از كنار منزل وى افتاد و صداى ساز و آواز و نى و رقص از آنجا شنيد و در همان



|36|

هنگام هم كنيزى كه خدمتگزار بود از داخل منزل وى براى بيرون ريختن خاكروبه خارج شد. امام به آن كنيز فرمود: صاحب اين خانه آزاد است يا بنده؟ كنيز گفت: آزاد است. امام فرمود: راست گفتى، زيرا اگر بنده بود از مولاى خود مى‏ترسيد. اين مكالمه تا حدودى موجب تأخير در برگشت همان كنيز خدمتكار گرديد و طبعاً وقتى داخل منزل شد، بشر در حالى كه در سر سفره شراب بود پرسيد، چه چيز باعث گرديد كه دير آمدى؟ او جريان گفت و گوى خود با آن حضرت را براى وى نقل كرد.

جملاتى كه امام فرموده بود، چنان در وجود «بشر» و در دل او اثر گذاشت كه از همان سر سفره با سرعت و با پاى برهنه بيرون دويد و به محضر آن حضرت شتافت. همين كه امام را مشاهده نمود، گريه كردو شرمنده شد و عذر خواست و به دست شريف امام توبه نمود. از همين لحظه او بخود آمده و «يقظه» و «انتباه» يافت و راه خود را در پيش گرفت.

صحبت جمله يا جمله‏ها نيست بلكه،نور يقظه و انتباه، و توجه و نظر كارساز امام سلام الله عليه كه اين نور را با خود همراه داشت او را يكسره برخلاف انتظار از آن وادى سراپا و هم و خيال و از آن ورطه غفلت و ظلمت بيرون آورده و در عالم ديگرى قرار داد. والا چه بسيار كسانى كه از اين جمله‏ها از آن حضرت و از حضرات ديگر معصومين به گوش آنان مى‏خورد وليكن آن نمى‏شود كه در خصوص «بشر» شد. بالاخره از سويى توجه خاص است و از سوى ديگر، آمادگى.

فعل باران بهارى با درخت
آيد از أنفاسشان با نيك بخت
گر درخت خشك باشد در مكان
عيب آن از باد جان افزا مدان
باد كار خويش كرد و بروزيد
آنكه جانى داشت بر جانش گزيد
و آنكه جامد بود خود واقف نشد
واى آن جانى كه او عارف نشد
(دفتر اول مثنوى)

اين استعداد و آمادگى چه بوده است و چه مى‏باشد؟ چيزى است كه آنچنان كه بايد، خدا مى‏داند، و شايد هم جهاتى به نظر بيايد.

مولوى مى‏گويد:

شد فضيل از رهزنى ره بين راه
چون بلحظه لطف شد ملحوظ شاه
بشر حافى را مبشر شد ادب‏
سر نهاد اندر بيابان طلب
دفتر اول مثنوى)

بشر را «حافى» مى‏گفتند و «بشر حافى» مى‏ناميدند و اين چنين نيز معروف شد. كلمه «حافى» بمعنى «پا برهنه» است. او هميشه و تا آخر عمر پا برهنه بود و اين بدان جهت بود كه با پاى برهنه در همان روز بيدارى خويش به خدمت امام شتافت و حيات خود را به دست



|37|

آن حضرت يافت. بعضى گفته‏اند كه از خود او سر پا برهنگى او را پرسيدند، در جواب گفت: «والله جعل لكم الارض بساطا» و ادب نباشد كه بر بساط بزرگان يا كفش روند.

«زهير بن قين» كه از جمله ياران حضرت سيدالشهداء حسين بن على سلام الله عليه در واقعه كربلا، و از جمله شهداى عاشورا، و از محبين شيفته و از ارواح فانى در حب آن حضرت مى‏باشد، در اول امر خود از آنها بود كه از مواجه بودن و از مصاحبت آن حضرت كراهت داشت، ولى با يك نظر اسرارآميز حضرتش بخود آمد و متنبه شد، آنچنان كه در وهم نيايد و در تصور نگنجد. السلام عليك يا ابا عبدالله و على الارواح التى حلت بفنائك.

دوستان و همراهان زهير گفته‏اند: در همان ايام كه حضرت سيدالشهداء از مكه معظمه عازم كوفه بود، يعنى در همان سفرى كه منتهى به واقعه عاشورا شد، ما نيز با زهير از مكه مراجعت مى‏كرديم. بلحاظ وحدت مسير در منازل بين راه به جمع آن حضرت مى‏رسيديم ولى سعى مى‏كرديم از آنها دور باشيم و كراهت داشتيم كه با آن حضرت و با جمع او حركت بكنيم و زهير نيز اين چنين بود و هرگاه قافله امام سلام الله عليه حركت مى‏كرد ما مى‏مانديم تا با هم نباشيم و سپس حركت مى‏نموديم و هر جا آن حضرت توقف مى‏نمود ما حركت مى‏كرديم و مى‏رفتيم. تا اينكه در يكى از منازل، امام با ياران و اهل بيت خود در جانبى توقف نمود و ما نيز چاره‏اى نداشتيم جز اين كه در همان منزل توقف بكنيم و در جانب ديگرى توقف نموديم . در حالى كه نشسته بوديم و مشغول غذا خوردن بوديم، فرستاده‏اى از جانب امام بسوى ما آمد و سلام كرد و خطاب به زهير نمود و گفت، امام تو را مى‏طلبد. ما با مشاهده اين امر آنچنان حيرت زده گشتيم كه لقمه‏ها را از دست خويش انداختيم و بنحو عجيبى مبهوت مانديم. همسر زهير كه همراه او بود، به او گفت، سبحان الله، فرزند پيغمبر خدا تو را مى‏طلبد و تو در رفتن خود تأمل مى‏كنى؟!! برخيز و برو و ببين چه مى‏فرمايد. زهير بلند شد و در حالى كه مبهوت بود به محضر آن حضرت رفت و وارد خيمه مخصوص امام شد. زمانى نگذشت كه ديديم زهير از خيمه امام بيرون آمد در حالى كه صورت او برافروخته و كاملا شاد و مسرور است. وقتى بما رسيد گفت، خيمه مرا برداريد و نزد خيمه‏هاى امام نصب كنيد. به همسر خود نيز گفت، من تصميم گرفته‏ام در مصاحبت امام باشم و جان خويش را فداى او كنم. سپس او را به يكى از نزديكان خود سپرد تا او را به خانواده او برساند.

در خصوص لحظاتى كه زهير وارد خيمه امام شد و در محضر آن حضرت بود، چيزى نگفته‏اند و ننوشته‏اند. چه شد؟!! و چه گفت و گويى انجام گرفت؟!!. هر چه بود، هم كوتاه بود، و هم عجيب بود. و اصولا مسئله در گفت و گوى ظاهرى خلاصه نمى‏شود، بلكه، نظر خاص و توجه پر اسرار و يقظه آورى در اين بين بوده است، بنحوى كه زهير را با آن وضعى كه قبلا داشت بكلى عوض نمود،و تصرفى بود در وجود او و در قلب او كه دگرگونى كلى را



|38|

در بر داشت و پرده‏هاى اوهام و غفلت را كنار زد و او را در عالم ديگرى قرار داد و به راه انداخت. آنچنان كه نه در تصور آيد و نه در وهم گنجد، و آنچنان كه براى ما دريافت چگونگى آن تا وقتى كه نچشيديم، امكان ندارد.

مگر مى‏شود به كسى كه در خواب سنگينى فرو رفته و درخيالات و اوهام غوطه‏ور است و خواب مى‏بيند، مادامى كه در خواب است، حقيقت را تفهيم نمود؟!! و مگر او مادامى كه در خواب است و خواب مى‏بيند، مى‏تواند حقيقت را بيابد؟!! جز اينكه او خود بيدار شود و حقيقت را بيابد.


سعى در جلب نظر خاص صاحبان ولايت مطلقه

خلاصه مطلب اينكه، براى نجات يافتن از وهم و خيال، و براى حصول يقظه كه در سلوك الى الله اولين مسئله مى‏باشد و تا آن نباشد، سر نهادن در طريق طلب به تحقق نخواهد رسيد، بايد از به دست آوردن توجه و نظر خاص مقام ولايت، و از توسل به حضرات معصومين صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين غفلت ننمود، كما اينكه در همه مراحل بعدى سلوك نيز اين چنين است.

چه بهتر كه خوب بفهميم و بدانيم وجود آنان بزرگترين نعمت حق، و ظهور حقايق نورى آنان در هياكل بشرى از منن بزرگ اوست. تا با شفيع قرار دادن آنان در محضر حضرت حق و با جلب نظر اسرار آميزشان، از نور يقظه و جذب خاص الهى بهره‏مند گرديم و راه نزديكتر و صراط مستقيم ترا از دست ندهيم. و چه بهتر كه بدانيم اين توفيق نيز از خداى متعال خواهد بود و جز او فاعل و مؤثرى در نظام وجود نيست. از او بخواهيم كه به ما معرفت مقام ولايت و بهره‏مند شدن از آثار و بركات اين مقام را عنايت بفرمايد.

در آخر زيارت جامعه مى‏خوانيم: «أسئلك ان تدخلنى فى جملة العارفين بهم و بحقهم و فى زمرة المرحومين بشفاعتهم ان ارحم الراحمين» يعنى «پروردگارا، از تو مى‏خواهم مرا از آنها قرار دهى كه به مقام حضرات معصومين و به حق آنان معرفت دارند، و مرا در زمره آنها كه با شفاعت معصومين مشمول رحمت خاصه تو مى‏شوند، داخل كنى. پروردگارا، تويى ارحم الراحمين».

چه كم بوده‏اند و هستند آشنايان و بهره‏مندان؟!! و چه بسيار بوده و هستند غافلان و محرومان؟!!.

ناگفته نماند كه استفاده از انفاس ارباب باطن و صاحبان نفس در تحصيل «يقظه» نيز در حد خود از مسائلى است كه نبايد ناديده گرفت. زيرا انفاس آنان هم در جاى خود حامل انوار و نعمه‏هاى يقظه‏آور است.



|39|

نغمه‏هاى اندرون اوليا
اولا گويد كه اى اجزاى لا
هين ز لاى نفى سرها بر زنيد
وين خيال وهم يك سو افكنيد
اى همه پوسيده در كون و فساد
جان باقى تان نروييد و نزاد
گر بگوييم شمه‏اى ز آن نعمه‏ها
جانها سر برزنند از دخمه‏ها
گوش را نزديك كن كآن دور نيست
ليك نقل آن به تو دستور نيست
(دفتر اول مثنوى)

آثار يقظه در وجود سالك

با يقظه و انتباه، آثار و تحولات و دگرگونيهايى كه ابتدائى و در عين حال اساسى است در وجود سالك پيش مى‏آيد. اين تحولات در چندين جهت است كه مى‏شماريم:


اول: از آثار يقظه، توجه خاص به نعمتها و منن است

اول از آثار يقظه، توجه به نعمتهاست، چه نعمتهاى موجود در وجود خود، و چه نعمتهاى خارج از وجود خود: از نعمتهايى كه در زمين و در آسمانهاست، نعمتها كه همه براى انسان و بمنظور حركت وى بسوى مقصد اعلى ايجاد شده و همه در جهت سوق دادن وى بطرف مطلوب است، و نعمتهايى كه به شمارش نيايد و با شمردن به آخر نرسد.

براى ارباب غفلت و نيز براى سالك قبل از يقظه، اين امر كه همه چيز بجاى خود نعمت بزرگ و همه جا را نعم الهى پر كرده و همه براى انسان مى‏باشد، يك امر معمولى و بى روح است و در عين اينكه به اين امر متوجه هستند، گويى چندان مسئله‏اى نيست و يك چيز عادى است. اما وقتى انسان بخود آمد و بيدار شد و با روشن شدن قلب بنور يقظه، عقل وى نيز از نور خاص ربوبى برخوردار گشت، همه اشياء در نظر او معنى ديگرى پيدا كرده و همه را نعم الهى و حساب شده مى‏بيند كه گويى تك تك اين نعمتها با او سخنها دارد و گويى هر كدام پيغامها داشته و از جمله اينكه، هر يك از آنها اين گفتار را با انسان دارد كه من براى تو و براى سير تو بسوى حضرت حق در نظر گرفته شده‏ام.

همان گونه كه در خواب معمولى انسان از خود و از عالم خارج از وجود خود غافل و بى خبر است و بجز يك ارتباط تكوينى با خارج از وجود خود، ارتباط ديگرى با خارج از خود نداشته و به اين ارتباط تكوينى هم شعور ندارد، و بطورى كه انسان در موقع خواب بلحاظ غفلت و عدم شعور، از خود و از خارج از خود چيزى نمى‏يابد و هيچكدام از



|40|

موجودات با او سخن نمى‏گويد و هيچيك براى او معنايى ندارد و از آنها چيزى نمى‏فهمدو گويى كه مرده است و يا گويى كه چيزى اصلا وجود ندارد؛ همينطور درعالم غفلت و جهل، يعنى در خواب غفلت نيز انسان بجز ارتباط تكوينى خويش با خارج از خود، از همه چيز و از وجود خود غافل است و هيچيك از كلمات وجود با او سخنى نمى‏گويد و براى او آن معنايى را كه بايد داشته، ندارد. از هيچ كدام چيزى و پيغامى نمى‏فهمد و نمى‏يابد و گويى باز مرده است. أو من كان ميتاً فأ حييناه و جعلنا له نوراً يمشى به فى الناس كمن مثله فى الظلمات ليس يخارج منها (آيه 122 سوره انعام).

در حقيقت نه اينست كه سخنى نيست و پيغامى وجود ندارد، و نه اينست كه كلمات وجود با او سخن نمى‏گويند و او را ندا نمى‏كنند، بلكه، او در خواب است و مشاعر او كار نمى‏كند و گوش او نمى‏شنود و چشم او نمى‏بيند و عقل او از كار افتاده و دل او دريافت نمى‏كند. لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم أعين لا يبصرون بها و لهم آذان لايسمعون بها (آيه 179 سوره اعراف).

همه آنچه در آسمانها و زمين هست، و همه آنچه در وجود خود انسان به وديعت گذاشته شده است، براى اينست كه انسان بعنوان يك مخلوق اسرارآميز و حامل امانت الهى به راه خود افتد و آن باشد كه نه در وهم آيد و نه در تصور گنجد، و نيز، از خسرانى نجات يابد كه باز در وهم و در تصور نيايد. همه براى انسان و همه نعمتهايى هستند كه به همين منظور ايجاد شده‏اند و اين حقيقتى است كه اگر بخوبى در نظر گرفته شود، بسيار مهم و تحير آور است.

اين انسان چيست؟! و اين همه براى او، و به جهت او، چه معنايى دارد؟! كدام سرى در اين مخلوق كه «انسان» ناميده مى‏شود هست؟! و در مقابل، غفلت و بى خبرى او چه حسابى پيدا مى‏كند؟!

معرفت نعمتها از يك انسان غافل بر آورده نمى‏باشد و يقظه و انتباه مى‏خواهد كه بيدار گردد تا اين حقيقت را بيابد كه همه براى او، و نعمتهايى است در اختيار او. و همه جا را پر از نعم الهى ببيند و تك تك آنها را بسيار بزرگ يافته و بى حد و حصر بودن آنها را مشاهده نموده و خود را مستغرق در نعمتها بيابد و عاجز از شكر آنها. اين خود يك حالت و شعور خاصى است كه در مرحله يقظه، همه وجود سالك و همه قلب او را مى‏گيرد و به دنبال خودآثارى دارد، و چيزى نيست كه با گفتن و با نوشتن بتوان آنرا آنچنان كه هست، تصوير و يا تفهيم نمود، و بايد بدانيم كه اين حالت، آن نيست كه براى عامه مردم و يا اكثر آنها وجود دارد، اگر چه آن نيز بجاى خود مطلوب مى‏باشد. در يك بيان خلاصه و ساده، چيزى است كه براى بيداران است نه براى آنان كه در خوابند.

در همين مقام است كه بعضى از آيات قرآن كريم براى انسان معنى پيدا مى‏كند - البته



|41|

در حدى كه اين مقام ايجاب مى‏نمايد - آياتى كه براى ارباب غفلت آنچنان كه بايد، معنى روشن و دلنشين و تكان دهنده‏اى نداشته و در دل آنان نمى‏افتد؛ آياتى كه هر كدام از لحن و اشارتهاى بخصوصى برخوردار بوده و ازاين حقيقت اسرارآميز خبر مى‏دهد كه اين همه آسمان و زمين و اين همه نعمتها براى انسان و به جهت او و سير عبودى اوست؛ و آياتى كه او نعمتهاى موجود در خود انسان و از نعمتهاى خارج از وجود او كه همه براى اوست، خبر مى‏دهد، آياتى از قبيل:

الف: «والله أخرجكم من بطون امها تكم لا تعلمون شيئاً و جعل لكم السمع و الابصار و الافئدة لعلكم تشكرون» (آية 78 سوره نحل). يعنى «و خداى متعال شما را از شكمهاى مادرها خارج نمود در حالى كه چيزى نمى‏دانستيد و قرارداد براى شما گوشها و چشمها و دلها، تا شايد شما شكر گزار باشيد». گوشها براى شنيدن پيامها، چشمها براى ديدن اشارتها و نشانها، و دلها براى سوختنها و نيازها، تا دلها از طريق گوشها و چشمها، و به كمك آنها، خبر از مطلوب خود گيرند و راه حركت به كوى او آموزند و سر در بيابان طلب نهند.

ب: «الم تروا ان الله سخرلكم ما فى السموات و ما فى الارض و أسبغ عليكم نعمه ظاهر و باطنة» (آيه 20 سوره لقمان). يعنى: «آيا نمى‏بينيد كه خداى متعال همه آنچه را كه در آسمان‏ها و زمين است براى شما مسخر گردانيده و نعمت‏هاى ظاهرى و باطنى را بر شما كامل نموده است؟!» اگر به خود بياييد به خوبى مى‏يابيد كه همه را براى شما و براى سير عبودى شما مسخره كرده است.

ج: «يا ايها الناس اعبدوا ربكم الذى خلقكم و الذين من قبلكم لعلكم تتقون -( الذى جعل لكم الارض فراشاً و السماء بناء و أنزل من السماء ماء فأخرج به من الثمرات رزقا لكم فلا تجعلوا لله أنداداً و أنتم تعلمون».(آيه‏هاى 21 و 22 سوره بقره). يعنى «اى مردم، به عبادت پروردگار خود بپردازيد كه اوست خالق شما و آنانكه قبل از شما بوده‏اند، و هميشه در طلب او باشيد تا شايد از هلاكت و خسرانى كه در پيش است در حفظ و در امان باشيد، پروردگارى كه زمين را براى شما گسترده و آسنان را براى شما برافراشت و از آسمان باران را فرود آورده و از زمين انواع ثمرات را براى روزى شما بيرون آورد. پس با اينكه ميدانيد، با اين همه براى خدا مثل و مانند قرار ندهيد و غير او را معبود و مطلوب خود اتخاذ نكنيد».

گستردن زمين، برافراشتن آسمان، فرود آوردن آب از آسمان، و اخراج ثمرات از زمين، همه براى سير عبودى شماست بسوى پروردگار خود، نه اينكه دل به اغيار دهيد در حالى كه مى‏دانيد چيزى مثل و مانند پروردگار نبوده و چيزى دل دادنى نيست.

چند بازى عشق با نقش سبو
بگذر از نقش سبو و آب جو


|42|

چند باشى عاشق صورت بگوى‏
طالب معنى شو و معنى بجوى
صورت ظاهر فنا گردد بدان‏
عالم معنى بماند جاودان
صورتش ديدى زمعنى غافلى‏
از صدف در را گزين گر عاقلى
دفتر اول مثنوى)

د: «و اذ قال موسى لقومه يا قوم اذكر و انعمة الله عليكم اذجعل فيكم أنبياء» (آيه 20 سوره مائده) يعنى «و متذكر شويد آن زمان را كه موسى سلام الله عليه به قوم خود گفت، اى قوم من، به ياد آوريد نعمت خداى متعال را كه به شما عنايت نموده است و آن اينكه در ميان شما انبياء و پيامبران را قرار داد». اين همه انبياء با آن همه آيات و بينات همه از او خبر آورده و به او دعوت نموده‏اند و اين هم نعمتى بزرگ و براى براه افتادن انسانهاست.

ه: «انا جعلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون» (آيه 3 سوره زخرف) يعنى «حقيقت امر اينست كه ما حقيقت بالاتر قرآن را نازل كرده و بصورت قرآن عربى آورديم، تا شايد شما تعقل كنيد». اين هم فضل و رحمت و نعمت بزرگى است از خداى متعال كه براى راه يابى انسانها بسوى موطن اصلى خويش، حقيقت نورى قرآن را از لوح محفوظ و از عالم بالا تنزل داده و در قالب الفاظ عربى و معانى قابل فهم براى انسانها آورده است.

اين آيات و آيات زياد ديگرى از اين قبيل، براى غافلان معنى ساده و مفهومى ذهنى دارد و بس، اما براى بيداران و روشندلان حكايتها و هدايتها و اشارتها دارد كه خود دانند.

توجه خاص به نعمتها كه در مرحله يقظه پيش مى‏آيد و حالت و شعور خاصى كه وجود سالك و قلب او را فرا مى‏گيرد، به دنبال خود، علم به تقصير در حق اين نعمتها و احساس قصور در اداى حق آنها را مى‏آورد و سالك خود راقاصر و مقصر ديده و تضييع نعمتها و قدرناشناسى از آنها هميشه در برابر چشم او مجسم بوده و براى او در پيشگاه خداى متعال موجب شرم و بسيار كوبنده مى‏باشد. او مى‏بيند چه نعمتها كه تضييع كرده!! و چه فرصتها كه از دست داده!! و چه نيروها كه ضايع نموده است!! نعمتها و فرصتها و نيروهايى كه مى‏توانست از آنها در جهت مطلوب حقيقى خويش استفاده‏ها بكند. مى‏بيند ظلم بزرگى كرده و مؤاخذه‏هاى سنگينى را در روز مؤاخذه خواهد داشت .و لتسئلن يومئذ عن النعيم. و چه شرم آور است نعمتهاى بزرگ و بى‏شمارى را كه براى حركت بسوى مقصد اصلى در اختيار او قرار داده شده است، براى نيل به هواهاى نفسانى موهوم و يا احياناً در جهت خلاف و دورى از مقصد اعلى مصروف نموده و يا عاطل و باطل گذاشته و استفاده لازم را ننموده است. و چه حسرتى!!.

آيا مى‏شود گذشته‏ها را جبران نمود؟! و آيا مى‏توان از مؤاخذه نجات يافت؟!. نقطه اميدى نيست جز خداى متعال و قدرت مطلقه و رحمت واسعه و بى‏نهايت او. و نبايد از او و از



|43|

رحمت او مأيوس شد و اين چيزى است كه خود او دستور فرموده والا آنچه شده، بسيار مهم و فوق آنست كه به تصور آيد و چنين مى‏نمايد كه نه امكان جبران هست و نه راه نجات از مؤاخذه.

اين حالات، حالاتى است كه به دنبال توجه به نعمت براى سالك پيش مى‏آيد. همه اينها از يك سو، و ازسوى ديگر، مشاهده منت حق در همه نعمتهاو عطايا و نظر به منت‏هاى بى شمار او در انعام هاى متوالى، هم توجه به نعمت‏ها را تكميل مى‏كند و هم علم به تقصير و شرم از حق و خشيت از مؤاخذه را كاملتر و شديدتر مى‏گرداند. منت حق را در هر نعمتى مشاهده مى‏كند و اين مشاهده موجب اين مى‏شود كه اهميت همان نعمت را بيشتر بشناسد و تقصير خود در حق آنرا بزرگتر بيند و شرم وى در محضر خداى متعال كوبنده‏تر گردد و خوف او از مؤاخذه نيز شديدتر باشد.


در اينجا به قسمتهايى از مناجات الشاكرين دقت مى‏كنيم

«الهى أذهلنى عن اقامة شكرك تنابع طولك و أعجزنى عن احصاء ثنائك فيض فضلك...»يعنى «پروردگارا، نعمتهاى پى‏درپى تو مرا از اقامه شكر تو غافل نمود و فضل متوالى و متواتر تو مرا از بجا آوردن حمد و ستايش تو عاجز گردانيد...».

«و هذا مقام من اعترف بسبوغ النعماء و قابلها بالتقصير و شهد على نفسه بالاهمال و التضييع و أنت الرؤف الرحيم البر الكريم الذى لا يخيب قاصديه و لا يطرد عن فنائه آمليه... فلا تقابل آمالنا بالتخييب و الاياس...» يعنى «پروردگارا، و اينك حال من، حال كسى است كه به نعمتهاى بى‏شمار و همه جانبه تو متوجه و معترف بوده و با تقصير در حق آنها با آنها روبر و گشته است و خود او شهادت مى‏دهد كه نعمتهاى تو را ضايع گردانيده و از آنها در طريق عبوديت استفاده نكرده است، وليكن تويى آن صاحب رأفت و رحمت و احسان و كرم كه هيچوقت آنانى را كه روى به تو مى‏آورند مأيوس و محروم نمى‏گردانى و آنها را كه چشم اميد به تو دارند از درگاهت دور نمى‏كنى... آلها، با اين اميدها كه به تو داريم، ما را مأيوس و محروم نفرما...».

«... و قلدتنى مننك قلائد لا تحل و طوقتنى أطوا قالا تفل...»يعنى «.. واى خداى من، منتهاى بزرگ و بى‏شمار تو بر گردن من قلاده‏ها و رشته‏ها انداخته كه هرگز گشوده نگردد،، و طوقها برگردنم افكنده كه رخنه بر نخواهد داشت...».


گفتار خواجه عبدالله در منازل السائرين

صاحب منازل السائرين در خصوص اثر اول از آثار يقظه كه توضيح داديم، چنين



|44|

مى‏گويد: «و اليقظة هى ثلثة أشياء الاول لحاظ القلب الى النعمة، على الاياس من عدها، و الوقوف على حدها، والتفرغ الى معرفة المنةبها، و العلم بالتقصير فى حقها» يعنى «و يقظه سه چيز است: اول توجه قلب بر نعمت، با يأس از شمارش آن، و با وقوف بر حد آن، و با روى آوردن به معرفت منت حق با آن، و با پى بردن به تفصير در حق آن».

وى بعد از بيان امر دوم و سوم، و در مقام توضيح اين سه امر، در خصوص همين امر اول مى‏گويد: «فأما معرفة النعمة فانها تصفو بثلاثة أشياء: بنور العقل، و شيم برق المنة، و الاعتبار بأهل البلاد» يعنى «و اما معرفت نعمت، پس با سه چيز روشن و كامل مى‏گردد: با نور عقل، و با مشاهده و ديدن برق منت خداى متعال، و با عبرت گرفتن از اهل بلاء و آزمايش».


دوم: از آثار يقطه، توجه به حقيقت گناه و خطر آن است

اثر دوم از آثار يقظه، معرفت گناه و شناخت جرم و به دنبال آن، سعى در تخلص از گناه و جرم است. با تابش نور يقظه در دل و جان، و با بيدارى از غفلت و جهل، مسئله گناه و گناهكارى و خطر آن نيز تا حدودى براى سالك مورد توجه خاص قرار گرفته و اهميت اين مسئله روشن مى‏گردد. در مرحله يقظه و انتباه، با كنار رفتن پرده‏هاى جهل و غفلت، و بلحاظ نورانى شدن عقل بنور يقظه، بزرگى گناه و جرم، و خطر آن به اندازه‏اى كه يقظه حاصل شده، معلوم گشته و خوف بخصوصى در دل او بوجود مى‏آيد كه او را وادار به دورى از آن و اجتناب سخت از مهلكه آن مى‏كند.

توجه به اين نكته لازم است كه گناه و جرم بمعنى وسيع آن، از كفر و عناد و شرك جلى گرفته تا طغيان و عصيان با داشتن ايمان، و تا مراتب خفيه شرك و گناه، چيزى نيست كه براى ارباب غفلت، آنچنان كه بايد، شناخته شود و خطرات فوق تصور آن در صور مختلف براى آنان معلوم گردد.

اگر صاحبان غفلت در درجات مختلف، چه كفار و چه مؤمنين گناهكار، مى‏دانستند گناه يعنى چه؟ و كفر و عناد و شرك يعنى چه؟ و معصيت و مخالفت با حضرت حق و نيز مراتب خفيه شرك و گناه يعنى چه؟ و آن سوى اين قضايا چيست؟ نه تنها به اين قضايا نزديك نمى‏شدندو ازآنها دورى بسيار سخت مى‏جستند بلكه، از فرط خوف و وحشت از آنها حتى به تصور آنها راضى نبوده و از فكر و تصور ذهنى آنها نيز وحشت داشته و فرار مى‏كردند.

حق همى گويد كه‏اى مغرور كور
نى زنامم پاره پاره گشت طور
كه لو انزلنا كتابا للجبل
لا نصدع ثم انقطع ثم ارتحل
از من اركوه احد واقف بدى
پاره گشتى و دلش پر خون شدى


|45|

از پدر وز مادر اين بشنيده‏اى
لاجرم غافل درين پيچيده‏اى
(دفتر اول مثنوى)

اگر عالم جز او عوالم اخروى در پشت پرده نبود، و اگر صور آن سويى اين قضايا از نظرها محجوب و مستور نبود، كفر و شرك، طغيان و عصيان، و انواع خفيه شرك و گناه وجود نداشت. همه مؤمن و همه صالح و همه موحد بمعنى كلمه مى‏شدند.

در آيه 149 سوره انعام مى‏فرمايد: «قل فلله الحجة البالغة فلو شاء لهديكم اجمعين» يعنى «اى پيغمبر بگو، خداى متعال حجت بالغه و تام و كامل براى شما انسانها قرار داده است كه هر كس بخواهد حق و حقيقت را بيابد، براى او كاملا كفايت كننده‏اى است ، و اگر مى‏خواست البته همه شما انسانها را هدايت مى‏كرد». در آيه 99 سوره يونس مى‏فرمايد: «و لوشاء ربك لآ من من فى الارض جميعاً» يعنى «و اگر پروردگار مى‏خواست، البته همه كسانى كه در روى زمين هستند ايمان مى‏آوردند».

ايمان ابتدايى در عين اينكه تصديق به مبدأ و معاد و جزاى اخروى و مسائل ديگر را با خود دارد، با اين همه آن شناخت بهتر را در خصوص همه مسائل و حقايق، از جمله در خصوص گناه و جرم در مراتب مختلف، دربر ندارد. مگر اينكه با التزام كامل به لوازم ايمان، و با حصول يقظه بر اثر جذب خاص الهى، چنين شناختى به تحقق برسد.

اهميت و بزرگى فوق تصور هر گناه و هر جرم، و خطر فوق تصور آن، چه گناه و جرم بمعنى معصيت و حرام، و چه گناه و جرم به معناى عميق‏تر و دقيق‏ترى كه در منازل و مدارج مختلف عبوديت و براى ارباب مقامات در مقامات مختلف و به تناسب منزلتهاى عبودى و منازل سير مطرح است، در ايمان ابتدايى براى مؤمنين آنچنان كه بايد، روشن نيست. كما اينكه، اهميت و بزرگى و خطر فوق تصور آن جرم وگناهى كه در منازل و مدارج عاليه سير به تناسب همان منازل و مدارج هست، مانند اصل آن، براى صاحبان منازل ابتدائى و براى اهل مدارج پايين‏تر آنچنان كه بايد، روشن و معلوم نمى‏باشد. به همين دليل كه اهميت و بزرگى گناه و خطر آن در ايمان ابتدائى چندان شناخته نيست، مى‏بينيم صاحبان ايمان ابتدائى با اينكه به گناه و جزاى اخروى و خطرات آن ايمان دارند، با اين همه اجتناب لازم از گناه و جرم را ندارند و از آن وحشت نمى‏كنند و از آينده خود آنچنان نگران و مضطرب و خائف نمى‏باشند و از يك سكون و اطمينان كاذب و مبتنى بر جمل و غفلت برخوردارند آن اجتناب سخت و فرار از گناه آن خوف و خشيت آن نگرانى و اضطراب آن ناله‏ها و گريه‏هاى سخت و جدى، و بالاخره، آن برخود پيچيدنها و تضرعها و آن زبانها و آن سخنها كه از بندگان خوب و از بعضى صاحبان ايمان در عين مجاهدت در عبوديت مى‏شنويم و مى‏بينيم، در اكثر صاحبان ايمان و در عامه مؤمنين نمى‏بينيم و نمى‏شنويم. گويى كه آنچه آنها از گناه و



|46|

جرم و از خطر دردناك آن فهميده‏اند و دانسته‏اند، غير از آنست كه اينها فهميده و دانسته‏اند. و گويى آنها چيزها يافته و به چيزها رسيده‏اند كه اينها نيافته و نرسيده‏اند؛ و يا گويى آنها جدى گرفته‏اند و اينها جدى نگرفته‏اند.

سخن در اين نيست كه حضرت نبى اكرم و نيز اميرالمؤمنين و همه حضرات معصومين صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين، از گناه و جرم و از خطر گناهان و از جزاء بعد از مرگ، خبرها مى‏يابند كه اكثر مردم نمى‏يابند. و صحبت در اين نيست كه گناه در نظر آنان، با اينكه گناه بمعنى معصيت و حرام نداشتند و بلحاظ معانى عميقى بوده كه براى ما قابل دريافت نمى‏باشد، بسيار بزرگتر از آن بوده است كه ديگران فكر مى‏كنند، ديگرانى كه عقيده به آخرت دارند و گناه و جزاى بد آنرا هم مى‏دانند.

به بيان ديگر، سخن در حضرات معصومين نيست، اگر چه خصوصيات حالات آنان بايد سرمشق قرارگيرد. سخن در غير آنان و در خصوص خوبان از صاحبان ايمان است كه گناه و جرم و خطر آن، در مراتب مختلف و به تناسب منازل، از اهميت بسيار بالاترى در نظر آنها برخوردار بوده و خوف و وحشت فوق‏العاده‏اى از آن داشته و دارند كه در عامه مؤمنين اين چنين خبرى نيست، آن هم بدين نحو كه هر كدام از اين خوبان كه از منزلت عبودى بالاترى بهره‏مند بوده، به همان اندازه هم گناه و جرم و خطر آن در نزد او بزرگتر و خوف او شديدتر، و نگرانى و اضطرابش بيشتر، و سعى او در تخلص از بند آن زيادتر، و رياضتهاى او سخت‏تر و ناله‏هاى او جان سوزتر بوده است.

مى‏خواهيم ببينيم سر مسئله چيست؟ و چرا خوبان از بندگان خدا گناه و جرم را بهتر شناخته و به خطر آن بيشتر پى برده و از آن وحشت داشته و دارند و ليكن عامه مؤمنين با داشتن ايمان، آن شناخت و آن وحشت را ندارند؟!. آيا آنهاب يدار گشته‏اند و اينها در خوابند؟! و آيا هر كه بيدارتر، هشيارتر؟!!.

هر كه در خواب است بيداريش به
مست غفلت عين هشياريش به
چون بحق بيدار نبود جان ما
هست بيدارى چو در بندان ما
جان همه روز از لگدكوب خيال‏
وزى زيان و سود و از خوف زوال
نى صفا مى‏ماندش نى لطف و فر
نى به سوى آسمان راه سفر
خفته آن باشد كه او از هر خيال
دارد اميد و كند با او مقال
(دفتر اول مثنوى)

جان مسئله در همين جاست. اين، جهل و غفلت و محبوس بودن در واديهاى اوهام و خيالها و فريبها و هواهاى حيات دنيوى است كه نمى‏گذارد ما و همه ارباب غفلت در عين اينكه ايمان داريم، به لوازم ايمان خود، از جمله به حقيقت گناه و بزرگى آن و نيز به خطر آن



|47|

پى ببريم، تا سعى در تخلص از بند آن، و مجاهدت در تطهير خود از آن و دور كردن آن از خود بكنيم و خود را از خطر آن نجات دهيم. اين جهل و غفلت آنچنان دامنگير است كه در عين قرار گرفتن در پرتگاه آتش و خسران نه تنها خوف و نگرانى و اضطرابى نداريم، و نه تنها گريه‏ها و تضرعها نداريم، بلكه بلحاظ همان ايمان ابتدائى و عمل جزئى بمقتضاى آن، چنين گمان مى‏كنيم كه در طريق هدايت و از نجات يافته‏ها هستيم. نه از گناهان و جرايم گذشته و حال در اضطرابيم، نه از مكر و استدراج مى‏ترسيم، و نه از عاقبت امر خويش. مثل اينكه گناهى نبوده و يا گناه ما مهم نبوده و يا از خداى متعال قول حتمى بر بخشايش گناهان خود گرفته‏ايم، آن هم بدون توبه صحيح، و مثل اينكه از مكر و استدراج در امان هستيم؛ و مثل اينكه از سابقه آگاهى داريم و به عاقبت نيز عالم گشته‏ايم.

در آيه 30 سوره اعراف مى‏فرمايد: «فريقا هدى و فريقا حق عليهم الضلالة انهم اتخذوا الشياطين أولياء من دون الله و يحسبون انهم مهتدون»يعنى «خداى متعال دسته‏اى را هدايت فرموده و دسته‏اى هم ضلالت براى آنها ثابت گشته است، زيرا كه آنان از طرفى عوض اينكه خود را تحت ولايت خدا قرار دهند، شياطين را اولياى خود اتخاذ نموده‏اند، و از طرفى گمان مى‏كنند كه هدايت يافته هستند».

كسى كه گناه مى‏كند و در طريق هوا و هوس است، اگر چه ايمان هم داشته باشد و اگر چه بعضى از لوازم ايمان را هم بجا آورد، به همان اندازه كه در طريق مخالفت با حق و در طريق هواهاست، تحت ولايت شيطان و جنود اوست و هيچ بعيد نيست كه مشمول همين آيه باشد. و چه بسا در حيات دنيوى خويش از نظر مال و فرزند و ساير امور دنيوى نيز در رفاه و آسايش باشد و براساس گمان نادرست كه خود را هدايت يافته مى‏داند، اين امور را نيز بنفع خويش و تفضل حق ببيند و چنين تصور كند كه قرار دادن اين امور در اختيار او از جانب خداى متعال از باب لطف و عنايت است، در حالى كه اين چنين نبوده و آنچه براى آزمايش به او عطا شده، بلحاظ استفاده وى در طريق گناه و هواها، به ضرر او و در جهت هلاكت او بوده و براى او نقمت باشد و بدون اينكه متوجه شود، در مكر و استدارج افتاده و گرفتار خسران گردد.

در آيات 54 و 55 و 56 سوره مؤمنون مى‏فرمايد: «فذرهم فى غمرتهم حتى حين أيحسبون انما نمدهم من مال و بنين - نسارع لهم فى الخيرات بل لايشعرون» يعنى «بگذار آنان در غفلت خود تا وقت معينى غوطه‏ور باشند. آيا گمان مى‏كنند آنچه به آنان از مال و فرزندان مى‏دهيم، از باب اينست كه مى‏خواهيم خيرها و نعمتها را از هر سو به آنها برسانيم؟! چنين نيست بلكه، آنان شعور به حقيقت امر ندارند».

مصيبت بارتر از همه اينها اينكه، ارباب غفلت با وضعى كه دارند، بحكم غفلت و



|48|

بى‏خبرى، نظر خاصى به اعمال و عباداى كه انجام داده‏اند داشته و طاعتهايشان هميشه در مد نظرشان بوده و در باطن خويش تكيه و اميد بخصوصى به آنها دارند، طاعتها و عبادتهايى كه بجاى خود با توجه به معنى صحيح طاعت و عبادت، نه تنها كارهاى خوبى نيستند بلكه با قطع نظر از بجا آوردن دستور خداى متعال، نوعى خلاف ادب نيز هستند.

از باب مثال: اين نمازى كه ما و همه ارباب غفلت بجا مى‏آوريم و بجا مى‏آورند، از نظر خوبان بجاى خود يك نوع گناه و خلاف ادب است و خوبان چنين نمازى را نفاق و دروغ و دعوى بى‏حقيقت مى‏بينند و همينطور هم هست. آنان هرگز به چنين طاعت و عبادتى راضى نمى‏باشند و از آن شرم دارند و از بجا آوردن اين چنين نمازى وجودشان متزلزل مى‏گردد؛ نمازى كه حركات ظاهرى در آن، درست نقطه مقابل حركات درونى و قلبى بوده و قلب با حركات ظاهرى همگام نيست؛ نمازى كه دعوى محض است و هم‏ء حركات و سكنات ظاهرى و باطنى در غير وقت نماز بر خلاف ادعاهايى است كه در نماز هست؛ نمازى كه يك جمله از آن اينست كه: «اياك نعبد»، يعنى «فقط از تو طاعت مى‏بريم و تويى معبود و مطلوب ما» در صورتى كه از غير او و از نفس خود طاعت برده و غير او معبود و مطلوب دل ماست!! و جمله ديگرى از آن اينست كه «اهدنا الصراط المستقيم» يعنى «خدايا ما را به صراط مستقيم در عبوديت هدايت بفرما» در حالى كه سعى ما در همه ساعات در طريق خلاف و در طريق هوا و شيطان است ؛ نمازى كه يكى از حركات ما در آن عبارتست از «سجده» و ظاهر ما در آن چنين نشان مى‏دهد كه از غير او فرار و بسوى او اقبال مى‏كنيم، آن هم با تذلل و فناء، در صورتى كه قلب ما از اين فرار كاملا بى خبر و بلكه در فرار از حق بسوى اغيار است و شايد درهمان حال هم در اينجا و آنجا و به دنبال اين و آن و پراكنده در واديهاى اغيار باشد، و خلاصه؛ نمازى كه اگر نبود دستور خود خداى متعال، و اگر نبود رأفت و رحمت و عفو او، چندان مطلوب و بلكه اصلا مطلوب نبود و يا لااقل نوعى خلاف ادب بحساب مى‏آمد. و اين، دستور واجب حضرت حق است كه مى‏گويد با همين حال و با همين خصوصيات نيز بايد آن را بجا آورد، وسر اين دستور واجب را آنچنان كه بايد، خود او مى‏داند. اين اندازه براى ما معلوم است كه رأفت و رحمت و عطف خاصى از جانب او در اين بين هست كه به انسان غافل و جاهل هم مى‏گويد: باز بسوى ما روى بياور كه عفو و غفران ما واسع و رحمت ما شامل و بى‏نهايت است.

عدم توجه به سر اين دستور است كه ارباب غفلت را در مغرور بودن به اين چنين نمازها و عبادتهاى ديگر به اشتباه بيشتر انداخته و در نتيجه نظرشان به طاعاتشان معطوف گشته و خيال مى‏كنند از اهل عبادت هستند و عبادتى انجام داده‏اند.

رو مكن زشتى كه نيكيهاى ما
زشت آيد پيش آن زيباى ما


|49|

خدمت خود را سزا پنداشتى
تو لواى جرم از آن افراشتى
چون تو را ذكر و دعا دستور شد
زان دعا كردن دلت مغرور شد
همسخن ديدى تو خود را باخدا
اى بسا كس زين گمان افتد جدا
گرچه با توشه نشيند بر زمين
خويشتن بشناس و نيكوتر نشين
(دفتر اول مثنوى)

حضرت سيد الشهداء حسين بن على صوات الله عليه با آن منزلت عبودى كه داشت و خدا مى‏داند و بس، به تناسب و به اقتضاى مرتبت خويش كه براى ما و امثال ما هرگز معلوم و مفهوم نمى‏باشد، در قسمتى از مناجات روز عرفه‏اش در حالى كه سخت گريه مى‏نمود، مى‏گويد: «الهى من كانت محاسنه مساوى فكيف لاتكون مساويه مساوى و من كانت حقايقه دعاوى فكيف لاتكون دعاويه دعاوى»يعنى «اى خدا، كسى كه خوبيهايش بديهاست، پس چگونه بديهاى وى بدنخواهد بود، و كسى كه حقيقتهاى وى دعويهاى باطل است، پس چگونه دعويهاى بى حقيقت وى، دعوى باطل نخواهد بود».

البته بطورى كه اشاره كرديم، فهم مقاصد عاليه آن حضرت در اين قسمت از گفتار، مانند همه قسمتهاى دقيق ديگر كه در مقام دعا و مناجات دارد، با توجه بر مقام و منزلت آن حضرت، و با توجه بر مقام محمود ولايت مطلقه، براى عقول نارساى ما قابل درك و هضم نيست. همينقدر مى‏دانيم هر مقامى براى خود وظايفى دارد، و گفتار آن حضرت به تناسب منزلت عبودى خود اوست.

عقل جزو از رمز اين آگاه نيست
واقف اين سر بجز الله نيست
عقل را خود با چنين سودا چه كار
كر ما در زاد را سرنا چه كار
(دفتر اول مثنوى)

با توضيحى كه گذشت، متوجه اين حقيقت شديم كه ارباب غفلت و آنان كه بيدار نگشته‏اند، به حقيقت گناه و به بزرگى آن، و خطر فوق تصور آن، آگاهى ندارند، و اين، يقظه و بيدارى است كه چنين آگاهى و شناختى را به دنبال خود مى‏آورد و انسان را وادار به تطهير خود از گناهان گذشته و حال و آينده، و اجتناب سخت از گناه و جرم مى‏كند. يقظه در مراتب مختلف، حقيقت گناه و جرم در درجات مختلف و در منازل متنوع را براى سالك مى‏شناساند و خطر آنرا در هر مرحله‏اى معلوم نموده و به دورى از آن وادار مى‏كند.

به اين قسمتت از بيان حضرت سيد الاولياء على بن ابيطالب صلوات الله عليه توجه نموده و دقت مى‏كنيم: «طوبى لنفس ادت الى ربها فرضها، و عركت بجنبها بؤسها، و هجرت فى‏الليل غمضها، حتى اذا غلب الكرى عليها افترشت أرضها، و توسدت كفها، فى معشر أسهر عيونهم خوف معادهم، و تجافت عن مضاجعهم جنوبهم، و همهمت بذكر ربهم



|50|

شفاهم، و تقشعت بطول استغفار هم ذنوبهم، أولئك حزب الله ألا ان حزب الله هم المفلحون» (نهج البلاغه فيض، جزء پنجم، ص 965) يعنى «خوشا نفسى كه آنچه را از پروردگارش بر او واجب گرديده اداء كند، و به سختيها و مجاهدتها متحمل باشد، و در شب خواب خود را ترك بنمايد، و آن وقت كه خواب بر او غلبه نمود زمين را فرش و دست خويش را بالش قرار دهد، در آن جمعى كه خوف بازگشت بسوى خدا چشمهاى آنان را شبها بيدار داشته است، و پهلوهاى آنان از خوابگاههايشان دور گشته است، و لبهايشان آهسته به ذكر و ياد پروردگارشان مشغول شده است، و بر اثر طول استغفار و توجه به گناهان و تعمق در آنها، گناهان و جرايم آنان در

نظرشان بزرگ و بزرگتر و افزون و افزونتر گرديده است. آنان هستند حزب خداى متعال، و حزب خدا همانهايند كه نجات يافتگانند».

خواجه عبدالله در منازل السائرين در اين زمينه مى‏گويد: «و الثانى مطالعة الجنابة و الوقوف على الخطر فيها، و التشمر لتذاركها، و التخلص من ربقها، و طلب النجاة بتمحيصها» يعنى «و امر دوم از يقظه، مطالعه جنايت است، و وقوف بر خطر در آن، و سرعت براى چاره كردن آن، و رهانيدن خود از بند آن، و نجات جستن با دور كردن و كنار زدن آن».


سوم: از آثار يقظه، تعظيم حق است

با حصول يقظه، و با بيدار شدن از غفلت، به اندازه‏اى كه پرده‏هاى جهل و غفلت از ميان برخاسته، و به تعبيرى، به اندازه‏اى كه يقظه حاصل شده، معرفت حق نيز كاملتر گشته و در نتيجه، عظمت حق هم نسبتا جلوه بيشترى در قلب سالك داشته و جانب حق و ساحت قدس او را در حد خويش بسيار بزرگ و برتر مى‏بيند.

البته منظور اين نيست كه در همان قدم اول، يعنى با حصول يقظه ابتدايى در اول سلوك، عظمت حضرت حق براى سالك مبتدى در حدى كه براى سالك در منازل عاليه سلوك مشهود و معلوم مى‏شود، شناخته شده و سالك مبتدى نيز همانند يك سالك وارسته و كامل، از تعظيم حضرت حق و از آثار و لوازم آن و از وظايفى كه به دنبال خود مى‏آورد، برخوردار مى‏باشد. منظور اينست كه با حصول يقظه ابتدايى به تناسب يقظه‏اى كه حاصل شده، سالك از تعظيم حق و از آثار و لوازم آن برخوردار مى‏گردد.

در بيان ديگر، هر چه پرده‏هاى جهل و غفلت، و اوهام و خيال، و بالاخره حجب بر طرف شود، جلال حضرت حق و عظمت او، و علو ساحت قدس او بيشتر معلوم گشته و در درجات مختلف، آثار و لوازم، و احكام و وظايفى را براى سالك پيش مى‏آورد. و اين امر در يقظه ابتدايى هم هست وليكن به تناسب آن. و اين همان تجلى مقام ربوبى با صفات جلال است كه بلحاظ تربيت سالك، و بلحاظ تأديب وى با آداب لازم و تطهير وى از آنچه بايد تطهير



|51|

گردد، از قدم اول سلوك براى سالك پيش مى‏آيد و در قدمهاى بعدى و منازل مختلف سلوك نيز به تناسب آنها و درجات و مراتب به تحقق مى‏رسد.


غفلت ارباب غفلت، از عظمت حق و از علو ساحت او

اين هم يكى از تبعات هلاكت آور و خسران بار جهل و غفلت است كه ارباب غفلت به علو ساحت قدس حق و علو ساحت عز و عظمت او توجه نداشته و بلحاظ همين عدم توجه، به واديهاى خطرناك و هولناكى قدم مى‏گذارند در حالى كه نمى‏فهمند و شعور ندارد. كوچك ديدن جرم و جنايت و ناچيز شمردن گناه در مراتب مختلف آن، كه قبلا توضيح داديم ؛ طاعات و عبادات ناقص خود را طاعت ديدن و عبادت پنداشتن؛ به عمل خود تكيه كردن و اميداورار بودن؛ ادب عبوديت راندانستن و مراعات نكردن؛ خوف و خشيت نداشتن ؛ نگران و مضطرب نبودن از روز لقاء پروردگار؛ شرم نداشتن از مقام ظهور سرائر و بواطن و مقام شهادت شهود؛ غافل بودن و فراموش كردن و ترس نداشتن؛ محزون نبودن و خود را در امن ديدن ؛ و نظاير اينها، همه و همه از واديهاى بسيار خطرناك و هولناكى است كه از توجه نداشتن به علو و عظمت حق و از جهل به آن سرچشمه مى‏گيرد و ارباب غفلت در درجات مختلف به همه يا به قسمتى از آنها گرفتار مى‏باشند. مطالعه و بررسى حالات و خصوصيات و حركات غافلان بخوبى اين حقيقت را براى ما روشن مى‏سازد و احتياجى به توضيح بيشتر نيست.

اين بيان را از حضرت رسول اكرم (ص) شنيده‏ايم كه آن حضرت در مقام توضيح آيه شريفه «يا ايها الانسان ما غرك بر بك الكريم» (آيه 6 سوره انفطار) فرمود: جهله، يعنى آنچه انسان را در برابر مقام ربوبيت به غرور مى‏كشد و مغرور مى‏كند، همان جهل اوست، جهلى كه بمعنى وسيع و عميق خود همه مراتب آن و همه اوهام و خيالها و غفلتها را در بر دارد و انسان را به اشكال متنوع مغرور نموده و در واديهاى خطرناك مذكور و در اشباه آنها مى‏اندازد. اين واديها آنچنان بعيد و عميق است كه گرفتاران در آنها در عين اينكه از صاحبان ايمان مى‏باشند، لااقل با شنيدن و دانستن حالات و خصوصيات عبودى انبياء و رسول اكرم و ائمه اطهار صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين، و با آگاه شدن از آن همه خوفها، خشيتها، تضرعها، گريه‏ها، و حزنها و اندوهها از آنان، آن هم با آن منزلتها و با آن مجاهدتها و عبوديتها كه داشته‏اند، نيز بخود نمى‏آيند و فكر نمى‏كنند كه مسئله چه بوده و چه هست؟! و چه اندازه جانب حق در نزد آنان بزرگ و برتر بوده و علو و عظمت داشته است؟! و چه اندازه ما در بى‏خبرى و بافته‏هاى غرور آور خويش غوطه وريم و از قدر و عظمت حق و ساحت عز او ناآگاه مى‏باشيم؟!.



|52|


قرآن ارباب غفلت را بى خبر از قدر و عظمت حق مى‏شمارد

آيات قرآنى و اشارات آيات با وضوح كامل از اين حقيقت خبر مى‏دهد كه جاهلان و غافلان و غوطه‏وران در اوهام و خيال، از قدر و عظمت حق و از علو ساحت قدس او آگاه نبوده و در حجاب بسيار خطرناكى قرار گرفته‏اند، آن هم در مراتب مختلف؛ يعنى كافران و معاندان بنحوى، و صاحبان ايمان از معصيت كاران و غوطه‏وران در دنيا و هواهاى نفسانى نيز بنحو ديگر يا به انحاء ديگرى.

در آيه 74 سوره حج مى‏فرمايد: «ما قدروا الله حق قدره ان الله لقوى عزيز»يعنى «آنان قدر و عظمت خدا را آنچنان كه بايد، نشناخته‏اند. خداى متعال قوى و عزيز است». و در آيات 64تا 67 سوره زمر مى‏فرمايد: «قل أفغير الله تأمرونى أعبدأيها الجاهلون، و لقد أوحى اليك و الى الذين من قبلك لئن أشركت ليحبطن عملك و لتكونن من الخاسرين، بل الله فاعبدوكن من الشاكرين، و ما قدروا الله حق قدره...» يعنى «اى پيامبر، بگو، پس آيا به من امر مى‏كنيد غير خدا را پرستش كنم اى مردم جاهل؟!! و به تو و به انبياء قبل از تو وحى گرديده است كه اگر در مقام پرستش به خدا شريكى قرار دهى عمل تو حبط و محو مى‏گردد و از آنها مى‏شوى كه در خسرانند. بلكه، فقط خدا را عبادت كن و فقط او را طلب نموده و از شكر گزاران باش. و آنها كه غير خدا را پرستش مى‏كنند و غير او را مى‏طلبند و دل به غير او مى‏دهند، خدا را چنان كه بايد، به عظمت نشناخته‏اند...».

در فهم خوب اين آيات لازم است بدانيم كه طاعت از غير اگر چه نفس خود باشد، دل دادن به غير اگر چه مباح باشد، خوش بودن با غير و ناخوش بودن از فقدان غير، همه و همه از مراتب شرك خفى بوده و پرستش و عبادت غير خدا محسوب است و هر كدام بنحوى از عدم تعظيم حق و از نشناختن و مراعات نكردن جانب عز و عظمت او سرچشمه مى‏گيرد ساحت عظمت و كبرياء و عزت و قدس او با اغيار نمى‏سازد و ظلمتها و خباثتها را بدانجا راه نيست.

للخبيثات الخبيثون حكمت است
زشت را هم زشت جفت و بابت است
پس تو هر جفتى كه مى‏خواهى بگير
محو او باش و صفات او پذير
نور خواهى مستعد نور شو
دور خواهى خويش بين و دور شو
(دفتر اول مثنوى)

خالى بودن دل از تعظيم حق، توجه نداشتن به قدر و عظمت او، و مراعات نكردن ساحت عز او، از مصائب و گرفتاريهاى بسيارى مهم و پر خطر است. چه بسيار انسانها كه از همين رهگذر به حرمانها و خسرآنهاو هلاكتها افتاده‏اند و مى‏افتند، و چه بسيار از صاحبان ايمان كه از همين جهت به مهلكه‏ها گرفتار شده و مى‏شوند و خود نيز نمى‏دانند و احياناً نادانسته همه



|53|

اعمال و طاعاتشان نيز به لحاظ توجه نداشتن و مراعات نكردن جانب عزت و عظمت، و به لحاظ كوچك شمردن آنچه بزرگ است، از ميان مى‏رود و مصداق آيات شريفه ميشوند كه مى‏فرمايد:«قل هل ننبئكم بالاخسرين أعمالا - الذين ضل سعيهم فى الحيوة الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعاً»(آيه 103 و 104 سوره كهف). يعنى «اى پيامبر بگو، آيا مى‏خواهيد به شما خبر دهم آنانى را كه زيانكارترين انسانها در مقام عمل هستند؟ آنان كسانى هستند كه سعى آنها در حيات دنيوى محو و نابود مى‏گردد و خود چنين گمان مى‏كنند كه روش خوبى را اتخاذ نموده‏اند».

لازم است ارباب نظر و اهل اشارت در آيه‏هاى 82 و 83 سوره «ص» كه خداى متعال در آنها به آنچه شيطان گفته است اشاره مى‏كند، به دقت و تدبر كاملا عميق بپردازند. در اين آيه‏هاى مى‏فرمايد: «قال فبعزتك لاغوينهم اجمعين - الا عبادك منهم المخلصين» يعنى «شيطان در مقام گفت و گو به خدا متعال گفت، حال كه به من مهلت دادى، قسم به عزت تو كه همه را اغواء خواهم كرد، مگر آن بندگانت را كه براى تو خالص گشته‏اند». لازم است دقت كنيم كه چه سرى در اين معنى هست كه شيطان به عزت خدا قسم ياد مى‏كند و مى‏گويد: «فبعزتك لا غوينهم اجمعين»؟ و چه سرى در استثناء بعدى هست كه مى‏گويد: «الاعبادك منهم المخلصين»؟.

به نظر مى‏آيد اين قسم بدين معنى باشد كه شيطان سعى خواهد كرد تا اكثر انسانها را از طرق مختلف به انحرافاتى بكشد كه با ساحت عزت و عظمت و قدس خداى متعال ناسازگار بوده و آنها را از راه يافتن به جوار او باز مى‏دارد، مگر اينكه از آنها پاك گردند، چه در حيات دنيوى با توبه و بازگشت و چه در عوالم بعد از مرگ با گرفتاريها و فشارها و عذابهاى تظهير كننده، آن هم براى بعضيها با شرايط مخصوص. به نظر مى‏آيد استثناء مخلصين بدين لحاظ باشد كه آنان از هر نقيصه و عيبى كه با ساحت قدس و با ساحت عز و عظمت خداى متعال ناسازگار است مبرا گشته و حتى از نام و نشان «خود» و «خودى» نيز پاك شده و از وجود عاريتى خود منسلخ و كاملا متناسب آن جوار پاك گرديده، و اصولا وجود حقانى يافته و فانى فى وجه الله گشته‏اند.

جنس ما چون نيست جنس شاه ما
ماى ماشد بهر ماى او فنا
چون فنا شد ماى ما او مانده فرد
پيش پاى اسب او گردم چون گرد
خاك شد جان و نشانيهاى او
هست بر خاكش نشان پاى او
خاك پايش شو براى اين نشان
تا شوى تاج سر گردنكشان
(دفتر اول مثنوى)


|54|


با حصول يقظه، قلب سالك از تعظيم حق تا حدودى برخوردار مى‏گردد

با تابش نور يقظه، قلب سالك در برابر عظمت حق و عز قدس او از حالت خاصى برخودار مى‏گردد. جانب حضرت حق را بسيار بزرگ و برتر، و ساحت او را بسيار بالا و بالاتر مى‏بيند. گناه و جرم را بسيار خطرناك، و طاعات و عبادات و مجاهدتهاى خود را بسيار ناقص و آميخته و ناچيز و نامتناسب با عظمت و جلال او مى‏يابد. در عين مجاهدت به اندازه خويش، از افراط در قصور و تقصير خود شرمسار بوده و براى خود نقطه روشنى در مقام عبوديت نمى‏يابد. از آينده خود واز روز مواجهه با پروردگارش خائف و نگران و مضطرب مى‏باشد هميشه خود را مجرم ومقصر و شرمنده مى‏بيند. اين حالات وجود او را فرا مى‏گيرد. در يقظه ابتدايى به تناسب آن، و در منازل بعدى سلوك و در مدارج عاليه نيز در مرتبه بالاتر و شديدتر و كاملترى از اين حالات برخودار مى‏گردد. و اين بجاى خود رحمتى است از حق.

در اين زمينه به اشارتهايى از قرآن و بيانى از نهج البلاغه اشاره مى‏كنيم.


اشارتهايى از آيات قرآن

در آيات 57 تا 61 سوره مؤمنون مى‏فرمايد: «ان الذين هم من خشية ربهم مشفقون، و الذينهم بآيات ربهم يؤمنون، و الذينهم بر بهم لا يشركون، و الذين يؤتون ما آتوا و قلوبهم وجلة أنهم ربهم راجعون، أولئك يسارعون فى الخيرات و هم لها سابقون»يعنى «آنان كه خشيت از حق در وجودشان غلبه نموده و هميشه در حال خوف هستند، و به آيات پروردگار خويش ايمان دارند، و به خداى خود شريكى در پرستش قرار نمى‏دهند و از غير او طاعتى نمى‏برند و به غير او دل نمى‏دهند، و آنچه را كه وظيفه عبودى آنان است انجام مى‏دهند، و با اين همه قلوب آنان ترسان است از اينكه بسوى پروردگار خويش مى‏روند و با او روبرو خواهند شد، آنان كه از چنين خصوصياتى برخوردارند، در خيرها و خوبيها مسارعت مى‏كنند، و بسوى خير و سعادت سبقت مى‏جويند».

اين آيات از تعظيم حق و بعبارتى، از تجليات صفات جلال براى بيداران، خبر مى‏دهد.


بيانى از نهج‏البلاغه

حضرت سيد الاولياء اميرالمؤمنين صلوات الله و سلامه عليه در خصوص اصحاب پاك رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم چنين مى‏فرمايد: «لقد رأيت أصحاب محمد صلى الله عليه و آله، فما أرى أحداً منكم يشبههم، لقد كانوا يصبحون شعثاً غبراً و قد باتوا سجداً و قياماً، يراوحون بين جباههم و خدودهم، و يقفون على مثل الجمر من ذكر معادهم، كأن بين



|55|

أعينهم ركب المعزى من طول سجودهم، اذا ذكر الله هملت أعينهم حتى تبل جيوبهم و مادوا كما يميد الشجر يوم الريح العاصف خوفاً من العقاب و رجاء للثواب»(جزء دوم شرح نهج البلاغه ميثم بحرانى، كلام 94). يعنى «من اصحاب پيامبر را ديدم و كسى از شما را نمى‏بينم كه مانند ايشان باشد. آنان صبح مى‏كردند با سر و صورت غبار آلود و با موهاى پريشان و ژوليده، در حالى كه شب را بيدار بوده و با سجده و قيام به آخر

برده و گاهى پيشانيها و گاهى صورتهاى خود را بر خاك مى‏نهادند. و به هنگام ياد قيامت و بازگشت، مانند اين بود كه روى آتش پاره‏ها ايستاده‏اند. پيشانيهاى آنان بر اثر طول سجده همانند زانوهاى پينه بسته و تغيير كرده بزها بود. وقتى سخن از خداى متعال بميان مى‏آمد، از شدت خوف و نيز از وجد و شوق، چشمهايشان آنچنان اشك مى‏ريخت كه گريبانهايشان‏تر مى‏گشت، و همانند درختى كه در برابر باد تند قرار بگيرد برخود مى‏لرزيدند».

دقت در اين بيان را به عهده ارباب ذوق مى‏گذاريم. اين، بيان آن حضرت و اشارات آن، و اين هم شما و تأمل شما.

كام تو موقوف زارى دل است
بى تضرع كاميابى مشكل است
گر همى خواهى كه مشكل حل شود
خار محرومى به گل مبدل شود
گر همى خواهى كه آن خلعت رسد
پس بگريان طفل ديده برجسد
(دفتر دوم مثنوى)

جامى در نفحات الانس از عارفى نقل مى‏كند كه: از وى پرسيدند كه مرد به چه داند كه وى بيدار است؟ گفت: به آنكه چون حق را ياد كند از فرق تا قدمش از ياد كرد حق خبر داشته باشد.


چهارم: از آثار يقظه، شناخت بهتر نفس اماره است

شناخت بهتر نفس اماره، و توجه به خطراتى كه از جانب آن مى‏آيد نيز از آثار يقظه و انتباه است. اين شناخت در عين اينكه از آثار يقظه محسوب مى‏گردد، در حقيقت كليد حل معماست و مشكل از همين رهگذر بايد حل شود. زيرا اصل مسئله همين است كه اين حقيقت براى يك سالك در ابتداى امر بصورت جدى و بعنوان يك واقعيت مسلم معلوم گردد كه مانع و حاجب بين او و بين خداى متعال همان «نفس» خود اوست و اصل حجب در آن خلاصه مى‏شود و اگر اين حجاب كه حجب را در بر دارد از ميان برخيزد، مشكل بر طرف شده و مقصود حاصل گرديده است.



|56|


ارباب غفلت، به نفس و خطر آن پى نبرده‏اند

اگر چه اين معنى به گوش همه مى‏خورد كه نفس انسان براى وى خطرها و هلاكتها مى‏آورد، و اگر چه همه صاحبان ايمان از اين امر بظاهر با خبرند كه بايد از نفس خويش تبعيت ننمود، و نيز، اگر چه همه مؤمنين شنيده و دانسته‏اند كه انسان با ايمان بايد از شر نفس خود به خداى متعال پناه ببرد و بايد به خواسته‏هاى نفس خويش گوش ندهد و... اما گويى اين معانى و اين حقايق براى عامه مردم و عامه مؤمنين چندان روشن نشده و هضم نگرديده، و يا زياد جدى نبوده است. بلكه اصولا آنچه از اين باب گفته شده و به آنان رسيده است، در نظر آنان شبيه يك امر اعتبارى بوده، نه يك حقيقت تكوينى.

شايد براى بعضيها آنچه در اين باب آمده معنى خاصى داشته باشد و آن اينكه، همه آنچه در خصوص نفس و هواى آن شنيده‏اند و دانسته‏اند، و همه آنچه در اين زمينه در قرآن و روايات و بيانات وارد شده است، فقط ناظر بر حرامها و خواسته‏هاى نفسانى غير مجاز مى‏باشد، و اما خواسته‏ها و هواهاى مباح و مجاز هيچگونه اشكالى نداشته و بلكه بايد خواسته‏هاى مجاز و مباح را حتى المقدور فراموش نكرد و نبايد خود را به زحمت انداخت و...

البته اين درست است كه تبعيت از نفس در خواسته‏هاى غير مجاز و حرام به دنبال خود آتش جحيم را در مراتب مختلف خواهد آورد، مگر در جايى كه توبه مقبول و عفو الهى حاصل شود، و اما تبعيت از نفس در خواسته‏هاى مجاز ومباح به دنبال خود آتش و سخط حق را بمعنايى كه در ارتكاب حرام هست، نخواهد داشت. ليكن مسئله تنها در اين خلاصه نمى‏شود و تبعيت از نفس در خواسته‏هاى مجاز آن نيز براى خود و بجاى خود در مراتب مختلف براى انسان حساب خاصى پيش مى‏آورد.

هر خواسته‏اى از خواسته‏هاى مباح نفسانى، حجابى است بين انسان و بين حضرت حق. اين حجابها بايد از ميان برداشته شود، چه در حيات دنيوى با مجاهدتها و رياضتها، و چه در عوالم اخروى از قبيل برازخ و مواقف حشر با سختيها و شدايد بسيارى كه در تصور نگنجد، مگر اينكه عنايت خاصى از خداى متعال باشد كه غفران شامل و واسع او را در بر داشته و انسان را از آلودگيهاى اين حجابها بدون اينكه شدايد بسيار و طولانى متوجه وى شود، پاك بگرداند.

در بيان ديگر، هر علقه‏اى از علقه‏هاى نفسانى، حجابى است در دل و بردل، حجابى بين دل و بين مقصود اصلى دل.

در مقام لقاء پروردگار بايد دل از هر چه غير اوست پاك و آزاد باشد و احدى از اغيار در دل نباشد. در آيات 87 و 88 و 89 سوره شعراء از زبان حضرت ابراهيم خليل عليه السلام



|57|

مى‏فرمايد: «ولا تخزنى يوم يبعثون - يوم لا نفع مال و لا بنون - الا من أتى الله بقلب سليم» يعنى «پروردگارا، و در روز قيامت مرا خوار مگردان، در آن روزى كه مال و فرزندان سودى نبخشد و فقط آن كسى منفعت مى‏برد كه با قلب سليم در محضر خدا حاضر شود».

در كافى با اسناد خود از سفيان بن عيينه نقل مى‏كند كه: «قال: سألته عن قول الله عزو جل «الا من أتى الله بقلب سليم». قال: السليم الذى يلقى ربه و ليس فيه احد سواه، قال: و كل قلب فيه شرك اوشك فهو ساقط و انما أرادوا بالزهد فى الدنيا لتفرغ قلوبهم الى الاخره» يعنى «سفيان مى‏گويد، از امام سلام الله عليه از معنى قول خداى متعال كه مى‏فرمايد: «الا من أتى الله بقلب سليم» سؤال نمودم. امام فرمود: قلب سليم آن قلب است كه پروردگارش را ملاقات مى‏كند در حالى كه احدى غير از پروردگار درآن نباشد. و فرمود: هر قلبى كه در آن شرك يا شكى باشد، ساقط است. و در حقيقت، خواسته‏اند با زهد در دنيا قلبها فارغ گشته و پاك شده و بسوى آخرت روى بياورد».

در مجمع البيان مى‏گويد: از امام صادق سلام الله عليه روايت شده كه فرمود: «هو القلب الذى سلم من حب الدنيا» يعنى «قلب سليم، قلبى است كه از آلودگى به حب دنيا پاك باشد».

جمله ما و من به پيش او نهيد
ملك ملك اوست، ملك او را دهيد
(دفتر اول مثنوى)

در هر صورت مسئله نفس و خطرات آن براى غافلان آنچنان كه بايد، روشن نگشته و آنها به اين حقيقت بخوبى پى نبرده‏اند كه چگونه نفس انسان بين او و بين خداى متعال حجاب است و هر اندازه از نفسانيت انسان باقى باشد، به همان اندازه هم حجاب هست. و به اين واقعيت بطور واضح و بعنوان يك واقعيت نرسيده‏اند كه به يك نظر طريق الى الله در يك مسئله خلاصه مى‏شود و آن عبارت است از جهاد با نفس و مخالفت با آنچه نفس مى‏گويد و يا مى‏خواهد، آن هم بنحوى كه از طريق وحى و از طريق رسول اكرم و ائمه اطهار صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين رسيده است، نه از طريق و يا طرق ديگرى كه در ميان بعضى از ارباب رياضات هست. زيرا رياضت و جهاد با نفس هم بجاى خود مسئله‏اى است كه بايد از همان راهى كه در نظام وجود براى آن تعيين شده و از طريق وحى و از جانب پيامبر و حجج الهى رسييده است، باشد. فأقم و جهلك للدين حنيفا فطرت الله التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله ذلك الدين القيم ولكن اكثر الناس لا يعلمون (آيه 30 سوره روم).

غافلان نمى‏دانند كه مسئه نفس و هواهاى آن در مراتب مختلف، از حرام گرفته تا هواهاى مباح، آنچنان اسرارآميز است كه هر چه در خصوص آن تعمق بعمل آيد، ابعاد اسرار آن روشنتر مى‏گردد. ارباب غفلت از اين معنى بى خبرند كه آن سوى نفس و هواهاى آن



|58|

آتش و ظلمتها و تحيرها و انوع گوناگون گرفتاريها و شدايد است كه نه در تصور مى‏گنجد و نه در وهم مى‏آيد، آن هم بنحوى كه نه حدى دارد و نه نهايتى، كما اينكه خواسته‏هاى نفس در اين سو نيز در هيچ حدى متوقف نمى‏گردد و هر چه نفس در خواسته‏هاى خود پيش برود باز مى‏خواهد و هرگز سير نمى‏شودو «هل من مزيد» مى‏گويد.

دوزخ است اين نفس و دوزخ اژدهاست‏
كاو به درياها نگردد كم و كاست
هفت دريا را آشامد، هنوز
كم نگردد سوزش آن خلق سوز
سنگها و كافران سنگدل
اند آيند اندر او زار و خجل
هم نگردد ساكن از چندين غذا
تا زحق آيد مر او را اين ندا
سير گشتى سير گويد نى هنوز
اينت آتش اينت تابش اينت سوز
عالمى را لقمه كرد و دركشيد
معده‏اش نعره زنان هل من مزيد
(دفتر اول مثنوى)

با حصول يقظه، ماهيت نفس تا حدودى شناخته مى‏شود

با تابش نور يقظه و با بخود آمدن و بيدار شدن سالك، عقل وى به كمك نور يقظه به خطرناك‏ترين و سخت‏ترين دشمن وى كه با حيات و سعادت او بازى مى‏كند و حرمان و خسران و هلاكت را براى او تحصيل مى‏نمايد، پى برده و آنرا «نفس» خود مى‏يابد. او بخوبى اين معنى را مى‏فهمد كه اصل دشمن او نفس اوست. و مى‏يابد كه هيچ دشمنى به اندازه نفس خود او براى او دشمن نيست. و باز مى‏يابد كه دشمن هر انسانى، يعنى شيطان نيز اگر نباشد همراهى نفس با آن، هرگز نمى‏تواند ضررى به انسان برساند.

و در اين مقام اين آيت قرآنى از زبان حضرت يوسف عليه السلام براى او تا حدودى معنى پيدا مى‏كند كه: «و ما أبرء نفسى ان النفس لامارة بالسوء الا مارحم ربى ان ربى غفور رحيم». (آيه سوره يوسف). يعنى «و من نفس خويش را تبرئه نمى‏كنم، زيرا كه نفس بسيار امر كننده به بدى است، مگر آنكه مشمول رحمت پروردگارم باشد، و پروردگار من صاحب مغفرت و رحمت است».

شخص بيدار مى‏خواهد كه از اين آيه و از اشارتهاى آن به حقايق زيادى پى‏ببرد از جمله اينكه بروشنى براى او معلوم گردد كه طبع نفس انسان مادامى كه تزكيه نشده و تهذيب نگرديده، بسوى بديها كشيده مى‏شود و بطرف آنها مى‏كشاند.

در بيان روشنتر، از آيه شريفه و از اشارات آن به اين نتيجه مى‏توان رسيد كه آنچه در بادى امر و بمقتضاى طبع اولى مقبول ميل ماست، و آنچه بطور معمولى و طبيعى بسوى آن تمايل داشته و با آن خوش بوده و آرام هستيم، بلحاظ اينكه خواسته نفس ماست، حتماً به



|59|

ضرر ما و حتماً دامى است از شيطان نفس. يعنى مسير تمايلات معمولى و مسير روزمره خواستهاى ما آنچنان كه فكر مى‏كنيم چيز ساده‏اى نسيت بلكه، همان مسير هلاكت ما و مسير حرمان و خسران فوق تصور ماست و بس. و اين بسيار هشدار دهنده و جاى تأمل و تعمق جدى است.

باز در همين مقام ابن بيان معروف از رسول اكرم (ص) براى سالك بوضوح معلوم و روشن مى‏شود كه فرمود: «أعدى عدوك نفسك التى بين جنبيك» يعنى «دشمن‏ترين دشمن تو، همان نفس تو مى‏باشسد كه بين دو پهلوى تو قرار گرفته است».

و بالاخره با حصول يقظه، سالك از اشارات قرآنى و روايى و از اشارات دعاهاى مأثوره و از مطالعه حالات انبياء و حضرات معصومين صلوات الله عليهم اجمعين و نيز، از بررسى حالات ارباب باطن به اين حقيقت نايل مى‏گردد كه بايد به نفس خود كاملا بدبين و بدگمان بود و بايد مخالفت با نفس را پيشه خود نمود.

حضرت سيدالاولياء اميرالمؤمنين صلوات الله عليه مى‏فرمايد: «و اعلموا عباد الله ان المؤمن لا يمسى و لا يصبح الا و نفسه ظنون عنده فلا يزال زاريا عليها و مستزيداً لها». (خطبه 175 شرح نهج البلاغه ميثم) يعنى «و بدانيد اى بندگان خدا، كه مؤمن روز را شب و شب را روز نمى‏كند مگر در حالى كه نفس وى نزد او متهم بوده و به نفس خود بدگمان است، و هميشه بر نفس خود خشمناك بوده وبه آن عتاب نموده و بر آن عيب مى‏كند، و زيادتر از آنچه دارد، از او اطاعت از حق را مى‏طلبد».

سالك بايد از اول بداند كه گذشتن از هواهاى نفسانى در سير الى الله شرط طريق است، آنهم شرطى كه گويى همه طريق در آن خلاصه مى‏شود.

گاو كشتن هست از شرط طريق‏
تا شود از زخم دمش جان مفيق
گاو نفس خويش را زوتر بكش‏
تا شود روح خفى زنده به هش
(دفتر دوم مثنوى)

او بايد از خطر نفس بترسد و از شر آن به خدا پناه ببرد و با تضرع كامل خود را در پناه حق قرار دهد. و او بايد هوشيار باشد و از مكر نفس خويش خائف بوده و هر چه نفس مى‏خواهد، اگر چه بظاهر كار خير بنظر بيايد، به ضرر خود بداند. يعنى اگر نفس خود را متمايل به عملى كه ظاهراً خوب است ببيند، اين تمايل بخير را هم مكر خاصى ازنفس بداند و يقين داشته باشد كه كيد و مكرى در اين بين از جانب نفس وى وجود دارد و اين هم راه جديدى است بسوى هلاكت و خسران.

مشورت با نفس خود گر ميكنى
هرچه گويد كن خلاف آن دنى
گر نماز و روزه مى‏فرمايدت‏
نفس مكار است مكرى زايدت


|60|

مشورت با نفس خود اندر فعال‏
هر چه گويد عكس آن باشد كمال
(دفتر دوم مثنوى)

خلاصه سخن اينكه مخالفت با نفس، طريق موافقيت با حق؛ و سخط بر نفس، طريق نيل به رضاى حق؛ و ترك گفتن نفس، طريق به حق؛ و عصيان نفس، طريق طاعت حق؛ و فراموش كردن نفس، طريق ياد حق ؛ و دورى جستن از نفس، طريق نزديك شدن به حق؛ و وحشت از نفس، طريق انس با حق مى‏باشد.

گرچه جهاد با نفس و منع آن از هواها براى هركسى و براى سالك مبتدى نيز سخت و تلخ است، وليكن اين بجاى خود يك حقيقت است كه باطن هر سختى و هر زحمتى، بهجتى است و رحمتى، كما اينكه باطل هر لذت و شهوتى، آتش است و ظلمتى.

حضرت سيد الاولياء اميرالمؤمنين صلوات الله و سلامه عليه مى‏فرمايد: «فان رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم كان يقول: ان الجنة حفت بالمكاره و ان النار حفت بالشهوات»(نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه 175). يعنى «... پيامبر مى‏فرمود: بهشت با سختيها پوشيده شده و آتش با لذتها و شهوتها». از اين بيان اين نكته را بخوبى مى‏فهميم كه بهشت، و به تعبيرى، عالم قرب و ابتهاجها و رحمتهاى آن، در زير پوشش سختيها و تلخيها و رياضتها در دنياست و آن سوى اين سختيها، جوار حق و عنايتهاى اوست. كما اينكه، آتش، و به تعبيرى، عالم طرد و غضب و عذابها و آتشهاى آن، در زير پوشش لذتها و شهوات نفسانى در دنياست و آنسوى اين لذتها، غضب حق و آتشها و گرفتاريهاست.

رنج گنج آمد كه رحمتها در اوست
مغز تازه شد چو بخراشيد پوست
اى برادر موضع تاريك و سرد
صبر كردن بر غم و سستى و درد
چشمه حيوان و جام مستى است
كآن بلنديها همه در پستى است
آن بهاران مضمر است اندر خزان
در بهار است آن خزان مگريز از آن
همره غم باش و با وحشت بساز
مى‏طلب در مرگ خود عمر دراز
آنچه گويد نفس تو كاينجا بد است
مشنوش چون كار او ضد آمده است
تو خلافش كن كه از پيغمبران
اين چنين آمد وصيت در جهان
(دفتر دوم مثنوى)

در اينجا به قسمتى از بيان حضرت سيدالاولياء اميرالمؤمنين صلوات الله و سلامه عليه كه در آن گوشه‏اى از رياضت خويش را ذكر فرموده است اشاره مى‏كنيم و تأمل را به عهده ارباب بصيرت مى‏گذاريم. مى‏فرمايد: «... أعزبى عنى، فوالله لا أذل لك فتستذلينى، و لا أسلس لك فتقو دينى، و أيم الله - يمينا برة أستثنى فيها بمشيئة الله - لا روضن نفسى رياضة تهش معها الى القرص اذا قدرت عليه مطعوماً، و تقنع بالملح مأدوماً، ولا دعن مقلتى كعين ماء



|61|

نضب معينها مستفرغة دموعها»(نامه 44 شرح نهج البلاغه ميثم بحرانى جزء پنجم) يعنى «اى دنيا، از من دور باش، قسم به خداى متعال كه هرگز روى خوش به تو نشان نمى‏دهم تا مرا به ذلت و خوارى بيندازى، و منقاد و مطيع تو نمى‏شوم تا مرا به آنجا كه مى‏خواهى بكشانى، و سوگند به خداى متعال - سوگندى صادق كه در آن فقط مشيت خدا را استثناء مى‏كنم، زيرا اگر مشيت او بناشد هرگز قادر به انجام دادن آن نخواهم بود - نفس خويش را آنچنان تأديب نموده و رياضت خواهم داد كه بر اثر آن به قرص نانى آنوقت كه خورشى را با آن مى‏يابد، مسرور گردد و در خورش نان به نمك قانع باشد،و چشمهايم رابحال خود مى‏گذارم تا آن اندازه گريه نموده و اشك بريزند كه از اشك خالى گردند، مانند چشمه آبى كه آب آن فرو رفته باشد».

تعمق در اين بيان با توجه بر مقام و منزلت آن حضرت براى اهل نظر و سالكين الى الله حقايق زيادى را روشن مى‏كند.


پنجم: از آثار يقظه، تصديق و عيد الهى است

تصديق و عيد اخروى، و خوف از آن، از جمله آثار يقظه و انتباه در اول سلوك است. منطور از تصديق اين نيست كه سالك اعتقاد قلبى به آن داشته و منكر آن نباشد، زيرا اين معنى ازآثار و لوازم ايمان ابتدايى است. منظور از تصديق در اينجا، حاكم گشتن اين عقيده بر قلب و سيطره آن بر باطن سالك است، بنحوى كه جزا و وعيدالهى، ظلمت و وحشت و غربت و شدايد بعد از مرگ، قيامت و اهوال آن، حساب و مواقف سخت آن، عرض اعمال و رسواييهاى آن، و بالاخره آتش و زفير آن، نصب العين اوبوده و فراموش نشود. لازمه چنين تصديقى، و بعبارتى، لازمه چنين حالتى، نگرانى و اضطراب و خوف و اشفاق از يك سو، و سعى در نجات يافتن از آن از سوى ديگر است.

اين معنى با حصول يقظه شروع مى‏شود و با سير در مدارج سلوك به تناسب منازل آن شديدتر و كاملتر مى‏گردد. و اين همان معنى است كه در درجات مختلف براى نمازگزاران حقيقى وجود دارد و در قرآن كريم به آن اشاره رفته است.

در آيات 26 و 27 و 28 سوره معارج در خصوص نمازگزاران بعد از بيان قسمتى از خصوصيات آنان چنين مى‏فرمايد: «والذين يصدقون بيوم الدين - و الذين هم من عذاب ربهم مشفقون - ان عذاب ربهم غير مأمون». يعنى «و آنان كه روز جزا را تصديق مى‏كنند، و از عذاب پروردگار خويش سخت مى‏ترسند، زيرا كه از عذاب پروردگار نمى‏شود خود را ايمن دانست».

قلب سالك و نظر او از همان مرحله يقظه و انتباه وى متوجه وعيد الهى گشته و خطاها و



|62|

قصورها و تقصيرهاى او در برابرش مجسم مى‏گردد، و حال خوف و اشفاق بر او غالب مى‏شود. مخصوصاً قلب او و همه وجود او را اين حالت مى‏گيرد كه اگر همه لحظات عمر او بحساب آيد، كما اينكه همينطور هم خواهد بود، چه خواهد شد؟!! و اگر همه خطاها، عصيانها، كفرانها، ظلمها، هتكها، غفلتها، و نظاير اينهابا همه خصوصيات آنها در معرض قرار بگيرد و او خود را با اين احوال در محضر خداى متعال ببيند و بيابد، چه خواهد كرد؟!! و اگر خطاب «اخسئوا» از حضرت حق بشنود، چه مى‏شود؟؟!!. چه مصيبت بزرگى و چه رسوايى و فضيحتى؟؟!! و چه سخط و غضبى، و قهر و آتشى، و حرمان و حسرتى؟؟!! سخط و غضبى كه آسمانها و زمين تاب تحمل آنرا ندارد، حال يك انسان ضعيف و ذليل، و حقير و مسكين چگونه خواهد بود؟؟!! و هذا مالاتقوم له السموات و الارض يا سيدى

فكيف بى و أنا عبدك الضعيف الذليل الحقير المسكين المستكين.

مگر اين عين كلام حق و حق كلام نيست كه هر ذره‏اى از اعمال و حركات ظاهرى و باطنى هر كسى در روز جزا حضور خواهد داشت و هر كسى عين عمل خويش را خواهد ديد، آن هم با چهره واقعى و آن سويى آن؟!!.

با حضور يقظه وبا حصور چنين حالتى، آنچنان وضعى براى سالك پيش مى‏آيد كه آرزو مى‏كند چه خوب بود اصلا پا به عرصه وجود نمى‏گذاشت، و يا چه خوب بود از اول امر بخود مى‏آمد و در همه لحظات و حركات ظاهرى و باطنى خود جانب رضوان حق را در نظر مى‏گرفت. و حال كه چنين شده، چه خوب مى‏شود اگر همه آنچه داشته و دارد از جانب خداى قادر متعال ناديده گرفته شود و كأن لم يكن گردد، كه او بر همه چيز قادر و فعال مايشاء است و در برابر آنچه مى‏خواهد و مى‏كند، كسى حق سؤال و قدرت آنرا ندارد و اصولا كسى در برابر او مطرح نيست.

گاهى هم حالت شرم بر او غالب مى‏شود و وجود او را مى‏گيرد، شرم از اينكه، با قلب پر از اغياربا جناب او مواجه خواهد شد و قلبى را به محضر او مى‏برد كه خانه اغيار است و مملو از آنها، و نه قلبى كه پر از محبت او و عشق به او، و آئينه وجه او. و اين شرم از هر عذابى كوبنده‏تر و دردناك‏تر است، آن هم چهره اصلى غيار در آن روز آنچنان كه هست، روشن مى‏شود، و هم جمال و جلال حق به ظهور مى‏رسد.

بر در ياران تهى دست آمدن
هست بى گندم سوى طاحون شدن
حق تعالى خلق را گويد به حشر
ارمغان كو از براى روز نشر
جئتموناو فرادى بينوا
هم بدان سان كه خلقناكم كذا
هين چه آوريد دست آويز را
ارمغان روز رستاخيز را
يا اميد بازگشنتان نبود
وعده امروز باطلتان نمود
(دفتر اول مثنوى)


|63|

و خلاصه اينكه، گاهى مى‏ترسد، گاهى شرم مى‏كند، و گاهى هم اميد به عنايت و عطف خاص مقام ربوبى پيدا مى‏كند و سخن او اين است كه: «الهى و ربى من لى غيرك اسئله كشف ضرى و النظر فى امرى». حال غالب بر او همان خوف و خشيت است و طبعاً همين خوف و خشيت در اول سلوك او را به آنچه بايد بكند، وادار نموده و به جبران گذشته و به بصيرت درآينده هدايت مى‏كند.


غفلت ارباب غفلت، موجب نسيان وعيد است

جهل و غفلت، و محبوس بودن در وادى خيال و اوهام، در عين ايمان به جزاء، موجب نسيان وعيدالهى است. مطالعه و دقت در حالات و خصوصيات رفتار غافلان از صاحبان عقيده و ايمان، بخوبى اين حقيقت را روشن مى‏كند كه آنان از آنچه خود به آن عقيده دارند، در غفلت بوده و آنرا فراموش كرده‏اند.

چگونه مى‏شود گفت كسى معتقد به اين باشد كه «يو تجد كل نفس ما عملت من خير محضراً و ما عملت من سوء»و به اين حقيقت قرآنى ايمان داشته و بداند كه هر كسى در روز جزا هر ذره‏اى از عمل نيك و بد خويش را خواهد ديد و ريزه كاريهاى همه حركات ظاهرى و باطنى خود را با صور اخر وى آنها خواهد يافت، و با اينهمه اكثر لحظات عمر خود را با شرور اعمال از قبيل، عصيان، طغيان، شرك، ظلم، هتك حرمات الهى، و هوسها و غفلتها بگذراند و واجد رذايل اوصاف و اخلاق و نيات باشد و به اين رويه ادامه بدهد و بخود نيايد؟!! بنحوى كه گويى چنين عقيده و ايمانى وجود ندارد، و يا آنچه خداى متعال خبر داده، از ميان برداشته شده است!! اين، چه عقيده‏اى است؟!! و آيا مى‏شود اين راه و روش را حاكى از تصديق وعيد و تصديق جزاء دانست؟!. پيداست كه اين راه و روش به جاى خود خبر از تكذيب وعيدالهى مى‏دهد، يعنى نوعى تكذيب است كه تكذيب عملى مى‏ناميم.

در اينجا در قسمتى از بيان حضرت سيدالاولياء اميرالمؤمنين صلوت الله و سلامه عليه دقت مى‏كنيم. مى‏فرمايد: «قد تكفل لكم بالرزق، و أمرتم بالعمل، فلا يكونن المضمون لكم طلبه أولى بكم من المفروض عليكم عمله، مع انه، و الله، لقد اعترض الشك و دخل اليقين حتى كأن الذى ضمن لكم قد فرض عليكم، و كان الذى فرض عليكم قد وضع عنكم، فبادروا العمل، و خافوا بغتة الاجل» (خطبه 113 شرح نهج البلاغه فيض الاسلام) يعنى «روزى شما از جانب خداى متعال تضمين گرديده و به شما دستور عمل و عبوديت داده شده است پس نزد شما طلب روزى تضمين شده نبايد مقدم‏تر از آنچه عمل آن بر شما دستور داده شد است باشد. وليكن قسم به خدا كه شكى عارض گشته و يقين شما خلل برداشته است، حتى مثل اينكه آنچه براى شما تضمين گرديده، به شما دستور داده شده، و مثل اينكه آنچه دستور



|64|

داده شده، از شما برداشته شده است!! پس وقت نگذشته، مبادرت به عمل و عبوديت كنيد و بترسيد از اينكه ناگهان اجل شما فرا رسد».

آيا من و شما و هر غافل ديگرى خوب به اين معنى فكر كرده و در آن تعمق نموده و جدا قبول نموده‏ايم كه همه حركات ما، حتى همه جزئيات نيات، خطورات قلبى، تمايلات درونى، خوشيها و ناخوشيهاى قلبى از جهت اغيار، محبتها، عداوتها، خصلتها، خلقها، و صفات ما، لحظه به لحظه با همه ريزه كاريهايى كه دارند، در عالم ما حفظ مى‏شوند و مخصوص به ما مى‏باشد و به ما رد خواهند شد؟!! يعنى ما اين حقيقت را خوب مى‏فهميم و در نظر خود مجسم مى‏كنيم و واقعاً مى‏پذيريم كه لحظه به لحظه داريم براى خويش به دست خويش مسئله مى‏سازيم؟!! و آيا ما بعنوان يك موجود عاقل و با توجه و شعورو با اختيار خود براى خود عذابها و رسوائيها و شدايد هولناكى درست مى‏كنيم، در حالى كه طاقت تحمل گوشه‏اى از آنها را نداريم؟!! و خلاصه اينكه، آيا ما باور كرده‏ايم و چنين مى‏كنيم؟!!.

مگر مى‏شود گفت كه عقيده نداريم، و مگر مى‏شود گفت كه ما عاقل نيستيم، و مگر كسى راضى مى‏شود كه چنين گفته شود، تا ما نيز راضى باشيم و چنين بگوييم!!. اما اينكه چه اسمى بايد گذاشت و چه عنوانى بايد انتخاب كرد و چه توجيهى بايد نمود؟ سؤال يا سؤالاتى است كه بايد خود غافلان و من و شما در پى جواب باشيم.

هر چه باشد، اين همان تصديق ننمودن و عيدالهى و نوعى تكذيب جزاى اخروى است، اگر چه تكذيب با عمل باشد و اگر چه تكذيب عملى بناميم. و اين، نوع خاصى از تكذيب است كه با داشتن ايمان و عقيده ابتدايى هم منافاتى ندارد، كما اينكه با عاقل بودن بمعنى عام آن نيز مى‏سازد، بطورى كه مى‏بينيم ما و همه ارباب غفلت در عين داشتن عقيده و ايمان، و در عين داشتن عقل و شعور، به چنين تكذيبى گرفتار مى‏باشيم. البته مى‏شود اسم اين نوع از تكذيب را نسيان و عيد و نسيان جزاء نيزگذاشت و همه اينها را مى‏توان از آيات قرآن كريم و از اشارات آنها استفاده نمود.

جان مسئله اين است كه اين، هر چه باشد و هر چه هست، از آثار جهل و غفلت و از نتايج خواب غفلت است. وقتى انسان در وادى خيال و اوهام محبوس شد،و در هواها و فريبها فانى و پراكنده گشت، و قلب ومشاعر وى تيره گرديد و از كار افتاد، چنين خواب و چنين آثارى را به دنبال خود خواهد داشت.

بركف دريا فرس را راندن
نامه را در نور برقى خواندن
از حريصى عاقبت ناديدن است
بر دل و بر عقل خود خنديدن است
عاقبت بين است عقل از خاصيت
نفس باشد كاو نبيند عاقبت
عقل كاو مغلوب نفس او نفس شد
مشترى مات زحل شد نحس شد
(دفتر دوم مثنوى)


|65|


بيداران و تصديق و عيد

بطورى كه اشاره كرديم، يقظه و بيدارى موجب تصديق و عيدالهى و موجب خوف از آن مى‏گردد. مطالعه در حالات بيداران و دقت در خصوصيات احوال و اقوال آنان، بخوبى حكايت از اين امر مى‏كند كه وعيد اخروى براى آنان آنچنان مهم، و در قلب آنان آنچنان حاكم است، و بر همه وجود آنان آنچنان سيطره دارد كه براى ما و براى همه ارباب غفلت بحكم اينكه، هيچ خامى حال پخته را نيابد، قابل هضم و قابل فهم نيست.

هر چه يقظه و بيدارى و هوشيارى بيشتر، به همان اندازه مسئله وعيد و خوف از آن در وجود بيداران و هوشياران نيز حاكم‏تر. اين شما، و آن هم حالات بيداران و هوشياران.

اگر در همه ادعيه مأثوره به تأمل بپردازيم، خواهيم ديد كه همه در خصوص مسائل آن سو، و همه مربوط به روز جزاء است. يا از عذابها و شدايد آن سو سخن بميان آمده، توأم با تضرعها و گريه‏ها و زبانهاى گوناگون جهت نجات از آنها، يا از خوف حرمان از حيات و سعادت آن سو، و از خوف حرمان از وصال و لقاء و شهود و فناء با زبان خاص ياد شده و از فراق و هجران گفته شده و نجات از حرمان و خسران با سوزها و ناله‏ها خواسته شده، و يا از قصور و نبود آمادگى لازم در مقام روبرو شدن با حضرت حق، و از شرم حضور در محضر او سخن بميان آمده و با لحن خاصى طلب عفو و مغفرت گرديده است. و در مجموع، سخن در يك مسئله به يك نظر خلاصه مى‏شود و آن، مسئله و عيد اخر وى و خوف از وعيد است.چيزى كه هست، گاهى وعيد آتش و سخط و غضب و خوف از آن مطرح شده، و گاهى و عيد فضيحت و رسوائى و شرم از آن ذكر گرديده، گاهى و عيد فراق و هجران و حرمان و ترس از آن گفته شده، و گاهى هم... و اين، نيست مگر تصديق و عيد.

در مضامين و اشارات، و نيز، در زبان خاص و حكايتهاى اين جمله كه بعنوان نمونه از دعاى ابوحمزه ثمالى مى‏آوريم، به دقت مى‏پردازيم.

1- جايى سخن اين چنين و زبان هم اينست كه خدايا با تو سخنها داريم و براى تو رازها و بسوى تو نيازها و از تو بسى انتظارهاو در حضرت تو بسى اميدها و آرزوها، كه تو خدايى، «... يارب ان لنا فيك أملا طويلا كثيراً، ان لنا فيك رجاء عظيماً، عصيناك و نحن نرجو أن تستر علينا، و دعوناك و نحن نرجو أن تستجيب لنا»يعنى «اى پروردگار من، ما را در حضرت تو آرزوهاى طولانى زياد و اميد بزرگى هست. معصيت تو نموديم و اميد آن داريم كه آنها را بر ما بپوشانى، و تو را خوانده‏ايم و اميد آن داريم كه اجابت كنى».

در اينجا صحبت از اينست كه سخن به كه بايد گفت و راز پيش كه بايد نهاد و نياز به كه بايد عرضه داشت و اميد از كه بايد داشت و آرزوها از كه بايد جست، جز او؟!.

بى معرفت مباش كه در من مزيد عشق
اهل نظر معامله با آشنا كنند
(حافظ)


|66|

2- و جايى سخن اينست و زبان هم اين كه: «... فقد عصيتك و خالفتك بجهدى فالان من عذابك من يستقذنى و من أيدى الخصماء غذاً من يخلصنى و بحبل من اتصل ان انت قطعت حبك عنى»يعنى «... پروردگارا، تو را معصيت نموده و با تو مخالفت كردم. حال، چه كسى مرا از عذاب تو نجات خواهد داد؟ و فردا چه كسى مرا از دست آنان كه به حقوقشان تجاوز كرده‏ام خلاص خواهد نمود؟ و اگر تو رشته عفو و رحمت خود را از من بريدى، به رشته چه كسى چنگ بزنم!».

دارم اميد عاطفتى از جناب دوست
كردم جنايتى و اميدم به عفو اوست
(حافظ)

3- در جاى ديگر سخن و زبان، اين چنين است:«فوا سوأ تا على ما أحصى كتابك من عملى الذى لو لا ما أرجو من كرمك وسعة رحمتك و نهيك اياى عن القنوط لقنطت عند ما أتذكرها»يعنى «پس واى بر رسوايى من در برابر آن اعمالى كه كتاب تو همه آنها را به شمارش خواهد آورد، اعمالى كه اگر نبود اميدم بر كرم و رحمت واسعه تو، و اگر نبود اينكه مرا از نا اميد شدن نهى فرموده‏اى، هر وقت متذكر آن اعمال مى‏شدم مسلماً مأيوس مى‏گشتم».

مرا به نامه سياهى مران زكوى اميد
كه آگه است كه تقدير بر سرش چه نوشت؟
(حافظ)

4- سخن ديگر، و زبان ديگر اين است كه: «... والى جودك و كرمك أرفع بصرى و الى معرفك أديم نظرى فلا تحرقنى بالنا روأنت موضع أملى ولا تسكنى الهاوية فانك قرة عينى» يعنى «.. خدايا، و بسوى جود و كرم تو چشم گشوده و هميشه نظر به احسان تو دارم. پس به آتش مرا مسوزان كه تويى نقطه اميد و آرزوى من، و مرا ساكن در پستى جهنم مگردان كه تويى روشنى چشم من».

در اينجا سخن از عشق و محبت است و از آتش قهر.

شنيده‏ام سخنى خوش كه پير كنعان گفت
فراق يار نه آن مى‏كند كه بتوان گفت
حديث هول قيامت كه گفت واعظ شهر
كنايتى است كه از روزگار هجران گفت
(حافظ)

5- اين هم سخنى است و زبان خاصى كه: «الهى و سيدى و عزتك و جلالك لئن طالبتنى بذنوبى لا طالبنك بعفوك و لئن طالبتنى بلؤمى لا طالبنك بكرمك، ولئن أدخلتنى النار لا خبرن أهل النار بحبى لك»يعنى «خداى من و سيد من، قسم به عزت و جلال تو، اگر مرا به گناهانم باز خواست كنى، تو را به عفو و گذشتت باز خواست كنم؛ و اگر مرا به آتش داخل كنى، از محبتم به تو اهل آتش را نيز خبر كنم».



|67|

اينجا نيز سخن از عشق و احكام آن بميان آمده و زبان عشق به گفتار آمده است. مگر مى‏شود عشق را نهفته داشت، اگر چه در جهنم و براى اهل آن باشد؟!!.

سخن عشق نه آنست كه آيد به زبان‏
ساقيا مى‏ده و كوتاه كن اين گفت و شنفت
اشك حافظ خرد و صبر به دريا انداخت‏
چه كند، سوز غم عشق نيارست نهفت

در همه اينها كه بعنوان نمونه ذكر كرديم، سخن از وعيد در انحاء مختلف است و خوف از آن، و همه در تصديق و عيدالهى خلاصه مى‏شود.


ششم: از آثار يقظه، اغتنام وقت است

اغتنام وقت، يا اغتنام فرصت نيز از آثار يقظه و انتباه است. ارباب سلوك و علماى فن در گفته‏ها و نوشته‏هاى خود به اين مسئله بعنوان يكى از آثار و يا اركان يقظه، با عبارات گوناگون، اشاره نموده‏اند.

صاحب منازل السائرين كه «يقظه» را در سه چيز و يا در سه ركن خلاصه كرده، همين مسأله را امر سوم. ذكر نموده است و آن را ركن سوم از اركان سه گانه يقظه دانسته است. عبارت وى در اين زمينه چنين است:

«و الثالث الانتباه لمعرفة الزيادة و النقصان فى الايام، و التنصل عن تضييعها، و النظر الى الضن بها، ليتدارك فائتها و يعمر باقيها». يعنى« امر سوم از اركان يقظه، عبارت است از توجه داشتن و شناختن زيادت و نقصان ايام، و حالت تضييع ايام را كنار گذاشتن، و بر ايام و لحظات خويش بخل ورزيدن، تا آنچه از ايام سپرى گشته جبران شود، و آنچه باقى مانده معمور گردد».

هين و هين اى راهرو بيگاه شد
آفتاب عمر سوى چاه شد
اين دو روزك را كه زورت هست زود
پر افشانى بكن از راه جود
اينقدر تخمى كه ماندستت بكار
تا در آخر بينى آنرا برگ و بار
تا نمرده است اين چراغ با گهر
هين فتيله‏اش ساز و روغن اى پسر
هين مگو فردا كه فرداها گذشت
تا بكلى نگذرد ايام كشت
(دفتر دوم مثنوى)

فرصت و وقت براى ارباب غفلت نه مفهوم است و نه مغتنم

تبعات جهل و غفلت، و آثار بى خبرى و لوازم غوطه‏ور بودن در وادى خيال، يكى دو تا نيست. محجوبين در ميان پرده‏هاى اوهام، بحكم مستورى و محجوبى، از معنى عمر دنيوى و از مفهوم فرصتى كه به انسان داده شده، بى خبرند و اصلا براى آنان از اول روشن نگشته است



|68|

كه آمدن انسان به دنيا و بودن در آن تا مدت معين، چه معنايى دارد و براى چه مى‏باشد؟! و منظور واقعى و حساب شده در اين بين چيست؟!.

و به همين لحاظ كه اصل معنى عمر دنيوى، و بعبارتى اصل معنى فرصتى كه به انسان داده شده براى آنان معلوم نگشته، ارزش آن نيز براى آنها روشن نشده است. آنها چنين فكر مى‏كنند كه آمدن انسان به عالم دنيا و بودن وى در آن براى مدت معين، يك مسئله ساده‏اى بوده و چيز مهم و اسرارآميزى نيست. همينقدر خداى متعال اراده نموده و خلق كرده و خواسته است كه انسان مدتى در اين دنيا حيات داشته و سپس بميرد و در قيامت هم دوباره زنده گردد. آنچه هست، اينكه خداى متعال دستوراتى در اين بين دارد كه بتوسط انبياء به انسان ابلاغ گرديده و بايد آنها را مراعات نمود تا در قيامت گرفتار آتش نشد.

در بيان ديگر، آنها چنين برداشت كرده‏اند كه انسان در اصل براى دنيا خلق شده و دستوراتى نيز به صورت جنبى بلحاظ حضور در آخرت به او داده شده است. پيداست كه با اين شناخت و با اين برداشت بسيار سطحى و ناقص، نه فرصت و وقت براى آنان شناخته شده، و نه ارزش آن معلوم گرديده است .و طبعاً اغتنام فرصت نيز براى آنان مطرح نخواهد بود.

اينجاست كه بدون توجه و بصورت بسيار خطرناك و حسرت بار، فرصت اسرارآميز و وقت پر ازرش در طريق نيل بيشتر به خواسته‏هاى نفسانى و در طريق اوهام و خيالها مصروف گشته و خسران عظيم پيش مى‏آيد. مطالعه حالات و خصوصيات اكثريت صاحبان ايمان كه در غفلت‏اند، اين حقيقت را براى ما روشن مى‏سازد. شما اگر در حالات آنان دقت كنيد، خواهيد ديد كه اصولا آنچه براى آنها معنى و نيز ارزش ندارد، همان وقت و فرصت است. اين گرفتارى آنچنان شديد و دردآور است كه مى‏بينيم اكثر مؤمنين - با داشتن ايمان - به انحاء مختلف سعى مى‏كنند اوقات خود را بگذرانند و براى اين كار به وسايل و راههاى گوناگون روى مى‏آورند. به هيچ وجه براى آنان ارزش وقت يا فرصت منظور نيست و احياناً اين كلمه، يعنى كلمه «ارزش وقت» را هم در جايى بكار مى‏برند كه اهداف دنيوى منظور باشد!!.

بعضى از غافلان كه تا حدودى توجه به اهميت مسئله آخرت دارند، و احياناً بعضى از كسانى كه هنوز بيدار نگشته ولى به فكر سير و سلوك مى‏افتند، به مقتضاى اسارتها، به تسويف، يعنى امروز و فردا كردن گرفتار شده و از اين طريق به تضييع وقت و از دست دادن فرصت مبتلا مى‏شوند. و اين در حقيقت همان تضييع است الاّ اين كه صورت فريبنده‏اى دارد يعنى فرصت و وقت نزد اينها نيز معنى و ارزش خود را نيافته است. و شايد خود گمان كنند كه معنى فرصت و ارزش آن، و مفهوم وقت و سر آنرا دريافته و از غافلان نيستند، وليكن اين هم



|69|

بجاى خود غفلتى است و بس. زيرا اگر اين چنين باشد، هرگز تسويف و امروز و فردا كردن در بين نخواهد بود و اصولا براى خود آنان كاملا روشن خواهد شد كه تسويف نيز راه بخصوصى است براى از دست دادن فرصت و تضييع آن، و مكر خاصى است از شيطان و حيله‏اى است از نفس.

من زمكر نفس ديدم چيزها
كاو برد از سحر خود تمييزها
وعده‏ها بدهد تو را تازه به دست
كاو هزاران بار آنها را شكست
عمر اگر صد سال خود مهلت دهد
اوت هر روزى بهانه نو نهد
(دفتردوم مثنوى)

دسته‏اى از جهنميان همين اهل تسويف هستند. تسويف آنچنان هلاكت بار و فريبنده است كه نه تنها هيچ خيرى در آن نيست و نه تنها نشانى از بيدارى در آن وجودندارد بطورى كه احياناً گرفتاران به تسويف پيش خود چنين مى‏پندارند، بلكه علاوه بر سبب تضييع بودن، موجب ريشه‏دار شدن ضلالتها و انحرافها و حجابها در وجود انسان بوده و مسئله اصلاح باطن و تطهير قلب را مشكل‏تر نموده و يا راه اصلاح و تظهير را به سوى انسان مى‏بندد. و در تشبيه بايد گفت گرفتار تسويف همانند كسى مى‏شود كه درخت خارى را كاشته باشد. ودر وقت خود به سرغ از راه برداشتن و كندن آن نيايد و امروز و فردا كند، تا جايى كه آن درخت خار كاملاً ريشه‏دار و بزرگ گردد و بعكس، خود او ضعيف و پير و ناتوان شده و با اين وضع در فكر كندن آن بيفتد و درصدد اين امر باشد.

تو كه مى‏گويى كه فردا، اين بدان
كه به هر روزى كه مى‏آيد زمان
آن درخت بد جوان‏تر مى‏شود
وين كننده پير و مضطر مى‏شود
خار بن در قوت و برخاستن
خاركن در سستى و در كاستن
خار بن هر روز و هر دم سبزتر
خاركن هر روز زار و خشك‏تر
او جوان‏تر مى‏شود تو پيرتر
زود باش و روزگار خود مبر
خار بن دان هر يكى خوى بدت
بارها در پاى خار آخرت زدت
(دفتر دوم مثنوى)

و خلاصه سخن اينكه، بسيارند و كم نيستند كسانى كه با تسويف، يعنى با امروز و فردا كردن به تضييع وقت مبتلا شده و توجه ندارند كه در كدام وادى هلاكت بار افتاده‏اند، و نمى‏داننند كه اين فردا گفتنها تمام نمى‏شود و هر روزى نفس آنان بهانه جديدى طرح نموده و بالاخره آنها را به فردايى مى‏رساند كه كار از كار گذشته است.



|70|


وقت براى بيداران، معنى ديگر و ارزش ديگرى دارد

بطورى كه قبلا اشاره كرديم با حصول يقظه همه چيز معنى تازه، و يا تازه معنى پيدا مى‏كند كه از آن جمله است مسئله «فرصت دنيوى» و به تعبيرى، مسئله «وقت» محدودى كه بعنوان عمر دنيوى در اختيار انسان گذاشته شده است.

اين مسئله يك مسئله ريشه‏دار و عميق، و يك مسئله اسرارآميز و حساب شده و داراى ابعاد بسيار و پر معنى در نظام تكوين است. كمتر كسى هست كه به ريشه‏ها و اسرار و حساب آن، و به ابعاد تكوينى معنى دار آن پى برده باشد البته در حدى كه براى يك انسان و در محدوده علم او امكان دارد، نه آنچنان كه هست.

آنجا كه خطيئه‏اى سر زد، و آنجا كه بر اثر اغواى شيطان لغزشى پيش آمد و حضرت آدم عليه السلام و زوج او، و به يك نظر، انسان از عالم بالا بسوى دنيا تنزل داده شد، در همان حين تنزل و هبوط، آدم عليه السلام، و به لحاظى، انسان از عنايات و از عطف نظر خاص پروردگار برخوردار گشته و از او كلماتى تلقى نمود كه بر اثر آن در پيشگاه حق اعتراف به لغزش كرده و به ظلم بر خود پى برده و توبه كرد، آنهم با كمال تضرع و مسكنت. و اين خود عنايتى بود از حق.

عنايت ديگر حق اين بود كه توبه مورد قبول گشت و خطاب آمد كه اگر چه هبوط و تنزل به دنيا حتمى گرديده وليكن راه بازگشت باز گذارم و طريق آن نيز نشان داده و فرصتى در عالم دنيا عطا كنم تا آن كه خواهد، دوباره به طرف ما آيد و به موطن اولى خويش نايل گردد و به بالاتر از آن چه بود، برسد و هجران و فراق به قرب و لقاء مبدل شود. و آن كه بر نگردد و از فرصت استفاده نكند، بعد از تمام شدن فرصت دنيوى به خسران و عذاب دردناك افتد.

اين كه گفتيم، حكايتى است از يك جريان تكوينى. تعمق در آن مى‏تواند ما را تا حدودى به معنى «وقت» و «فرصت» و به سر آن و نيز، به ارزش آن آشنا سازد.

در اين زمينه ارباب بصيرت را به دقت در اين آيات دعوت مى‏كنيم كه مى‏فرمايد: «فأزلهما الشيطان عنها فأخرجهما مما كانافيه و قلنا اهبطوا بعضكم لبعض عدو ولكم فى الارض مستقر و متاع الى حين - فتلقى آدم من ربه كلمات فتاب عليه انه هو التواب الرحيم - قلنا اهبطوا منها جميعاً فامايا تينكم منى هدى فمن تبع هداى فلا خوف عليهم ولا هم يحزنون - والذين كفرواوكذبوا بآياتنا اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون»(آيه 36 تا 39 سوره بقره).

در آياتى كه قبل از اين آيات است، خداى متعال مسئله خلافت انسان و خلق حضرت آدم (ع) و تعليم اسماء به او، و موضوع سجده ملائكه به آدم و امتناع شيطان از سجده، و جريان اسكان آدم و زوج او در بهشت منظور، و نهى آنها از شجره مخصوص را بيان نموده و



|71|

سپس در اين آيات مى‏فرمايد:

«پس شيطان آدم و زوج او را با وسوسه بر آنها و خوردن آنها از شجره، از بهشت و از آنچه در آن بودند بيرون آورد، و به آنها گفتيم تاز اين مقام فرود آييد در حالى كه بعضى از شما دشمن بعضى هستيد، و براى شما در زمين تا وقتى معين استقرار و متاعى خواهد بود. پس در اين هنگام آدم از پروردگارش كلماتى تلقى نموده كه در نتيجه آن خدا بر او عطف نظر نمود و او توبه كرد و توبه‏اش مورد قبول خدا شد كه خدا صاحب عطف و توبه‏پذير و داراى رحمت است. گفتيم به آنها كه همه از اين مقام فرود آييد و هدايتى از جانب من بسوى شما مى‏آيد كه راه بازگشت را به شما نشان خواهد داد و كسانى كه از هدايت من تبعيت كنند، خوف و اندوهى براى آنان نخواهد بود و آنان كه كفر ورزيده و آيات هدايت ما را تكذيب كنند، آنها اصحاب آتش بوده و براى هميشه در آن خواهند بود».

تأمل در اين آيات و اشارات و نكات آنها كه بيانگر يك جريان تكوينى است، اين حقيقت را روشن مى‏كند كه در اثناى هبوط آدم و بلحاظى در اثناى هبوط انسان از جوار قرب بسوى دنيا، عنايتى از جانب پروردگارشده و فرصتى عطا گرديده و باب بازگشت باز گذاشته شده و طريق آن نيز ارائه گشته است تا هر كه خواهد از اين فرصت استفاده نموده و از طريقى كه در اختيار اوست به آنچه از دست داده و بلكه به بالاتر از آن نايل آيد.

و در بيانى ديگر، يوسف انسان در چاه ظلمانى ماده بلحاظ لغزشى كه پيش آمده، افتاده و محبوس گشته و در اين بين، فرصتى بسيار محدود در اختيار او قرار داده شده و ريسمانى از بالا بسوى او در چاه آمده است تا فرصت تمام نشده دست به آن ريسمان زند و نجات يابد. اين وقت و فرصت، براى اينست و بس.

يوسفا آمد رسن در زن تو دست
از رسن غافل مشو بيگه شده است
حمدلله كاين رسن آويختند
فضل و رحمت را بهم آميختند
در رسن زن دست و بيرون رو زچاه‏
تا ببينى بارگاه پادشاه
تا ببينى عالم جان جديد
عالمى بس آشكار و ناپديد
اين جهان نيست چون هستان شده
و آن جهان هست بس پنهان شده
(دفتر دوم مثنوى)

بنابراين، آن كه بيدار گشته و پرده‏هاى جهل و غفلت را تا حدودى كنار زده و بخود آمده است، معنى وقت و فرصت را دانسته و ارزش آنرا خواهد يافت، آنهم در حدى كه بيدارى حاصل شده و به اندازه‏اى كه جهل و غفلت كنار رفته است؛ و طبعاً هر كه بيدارتر، به همان اندازه هم فرصت نزد او مغتنم‏تر و وقت براى او عزيزتر. شخص بيدار هرگز راضى نمى‏شود كه لحظه‏اى از وقت خويش را در غير آنچه اين وقت براى آن هست، مصر وف بدارد و هر چه



|72|

بيدارتر باشد بهتر مى‏يابد كه در هر لحظه‏اى از آن چه مى‏شود كرد و چه گرفتارى و خسرانى را مى‏شود از خود دور نمود و چه قدمى را در طريق مطلوب دل مى‏توان برداشت. لذا از تضييع لحظات خويش اجتناب سخت مى‏كند.

پس وظيفه سالك بيدار، شناختن قدر وقت و به تعبير، اغتنام فرصت است. او بايد بداند كه فرصت دنيا براى بازگشت به موطن اصلى است، و بايد بداند كه سفر الهى الله، سفرى بس طولانى و پر فراز و نشيب است و حجب و موانع بس زياد است و در مقابل خويش بسى منازل دارد، و بايد فراز و نشيبهاى پر مخاطره‏اى را پشت سر بگذارد ،و حجابهاى زيادى را كنار بزند، و منازل بسيارى را طى بنمايد؛ و طبعاً وقت و فرصت هر چه بيشتر باشد باز كمتر است، و هر لحظه‏اى در اين بين مغتنم مى‏باشد، و از دست دادن آن به هيچ وجه مجاز و معقول نبوده و حسرت بار است. پيداست كه توفيق بر اغتنام فرصت را نيز بايد از خداى متعال خواست. بايد هميشه با تضرع كامل دعا نمود كه او خود همه اوقات و همه شبها و روزها و ساعات را در طريق ذكر و طلب خود قرار دهد.

در دعاى كميل مى‏خوانيم: «يارب يارب يارب اسئلك بحقك و قدسك و اعظم صفاتك و أسمائك أن تجعل اوقاتى من الليل و النهار بذكرك معمورة و بخدمتك موصولة و أعمالى عندك مقبولة حتى تكون أعمالى و أورادى كلها و رداً و احداً و حالى فى خدمتك سرمدا» يعنى «پروردگار من، پروردگار من، پروردگارمن، از تو بحق تو و به قدس تو و به اعظم صفات و اسماء تو مى‏خواهم كه همه اوقات مرا در شب و روز به ياد و ذكر خودت آباد قرار دهى، و همه لحظاتم را در خدمتت مصروف بدارى، و همه اعمالم را نزد خود مقبول بگردانى، تا اينكه همه اعمال و اوراد من ورد واحد، و حال من هميشه در خدمت تو باشد».

در اين قسمت از دعا كه در اين باب بالاترين بيان است، مى‏گويد: خدايا، از تو مى‏خواهم در همه لحظات عمرم ورد من فقط تو باشى. و اين بدان معنى است كه همه وقت و لحظه‏هاى آن فقط براى خواست او و سير بسوى اوست و آنچنان ارزش دارد كه نبايد لحظه‏اى مصرف و براى غير او باشد.