آراستگى در اسلام[1]
علامه سيد محمد حسين طباطبايى
قلمن حرم زينة الله التى اخرج لعباده و الطيبات من الرزق دراين آيه به نوعى التفات حكمى مخصوص به اين امت از حكم عام سابق استخراج شده، همچنانكه در جمله ذلك من اياتالله لعلهم يذكرونو جمله فاذا فعلوا فاحشة نظيرش گذشت. استفهامى كه در اين آيه است استفهامى است انكارى.
كلمه الزينه درمقابل معناى الشين است، و به معناى كارها و چيزهايىاست كه عيب و نقص را از بين ببرد والشين به معناى هر چيزى است كه مايه رسوايى و نقصانسان و نفرت اشخاص از او بوده باشد.
معناى اخراج زينت و طيبات رزق (در ذيل آيه: قل من حرم زينة الله...)
اخراج زينت استعارهاى است تخييلى و كنايه است از اظهار آن.آرى، اين خداى سبحان است كه به الهام و هدايت خود انسان را از راه فطرت ملهم كرده تا انواع و اقسام زينتهايىكه مورد پسند جامعه او و باعث مجذوب شدن دلها به سوى او است ايجاد نموده به اين وسيله نفرت و تنفر مردم را از خود دور سازد. پس گرچه به حسب ظاهر به وجود آوردن زينتها و ساير حوائج زندگى كار خود انسان است، و ليكن از آنجايى كه به الهام خداوند بوده در حقيقت او ايجادش كرده و آن را از پنهانى به عرصه بروز و ظهور در آورده، چون مىدانسته كه اين نوع موجود محتاج به زينت است.
آرى، اگر انسان در دنيا بطور انفرادى زندگى مىكرد هرگز محتاج به زينتى كه خود رابا آن بيارايد نمىشد، بلكه اصلا بخاطرش هم خطور نمىكرد كه چنين چيزى لازم است، وليكن از آنجايى كه زندگيش جز بطور اجتماع ممكن نيست، و زندگى اجتماعى هم قهرا محتاج به اراده و كراهت، حب و بغض، رضا و سخط و امثال آن است، از اين جهت خواه ناخواه به قيافه و شكلهايى بر مىخورد كه يكى را دوست مىدارد و از يكى بدش مىآيد، لذا معلم غيبى از ماوراى فطرتش به او الهام كرده تا به اصلاح مفاسد خود بپردازد، و معايب خود را بر طرف ساخته خود را زينت دهد، و شايد همين نكته باعث شده كه از انسان به لفظ عباده كه صيغه جمع است تعبير بفرمايد.
و اين زينت از مهمترين امورى است كه اجتماع بشرى بر آن اعتماد مىكند، و از آداب راسخى است كه به موازات ترقى و تنزل، مدنيت انسان ترقى و تنزل مىنمايد، واز لوازمى است كه هيچ وقت از هيچ جامعهاى منفك نمىگردد، به طورى كه فرض نبودن آن دريك جامعه مساوى بافرض انعدام و متلاشى شدن اجزاى آن جامعه است. آرى، معناى انهدام جامعه جز از بين رفتن حسن و قبح، حب و بغض، اراده و كراهت و امثال آن نيست، وقتى دربين افراد يك جامعه اينگونه امور حكمفرما نباشد ديگر مصداقى براى اجتماع باقى نمىماند - دقت بفرماييد.
طيببه معناى چيزى است كه ملايم با طبع باشد، و در اينجا عبارت است از انواع مختلف غذاهايى كه انسان با آن ارتزاق مىكند. و يا عبارت است از مطلق چيزهايى كه آدمى در زندگى و بقاى خود از آنها استمداد مىجويد، مانند مسكن، همسر و...براى تشخيص اينكه كداميك از افراد اين انواع طيبه و مطابق با ميل و شهوت او و سازگار با وضع ساختمانى او است، خداوند او را مجهز به حواسى كرده كه با آن مىتواند سازگار آن را از ناسازگارش تميز دهد.
اين مساله كه زندگى صحيح و سعيد آدمى مبتنى بر رزق طيب است احتياج به گفتن ندارد، و ناگفته پيدا است كه انسان وقتى در زندگى خود به سعادت مطلوبش نائل مىشود كه وسيله ارتزاقش چيزهايى باشد كه با طبيعت قوا و جهازاتش سازگار بوده، و با بقاى تركيب خاصى كه آن جهازات دارد مساعد باشد، چون انسان به هيچ جهازى مجهز نشده مگر اينكه زندگيش موقوف و منوط بر آن است. بنابراين، اگر در موردى، حاجت خود را با چيزى كه باطبعش سازگار نيست برآورده سازد نقصى به خود وارد آورده، و مجبور است آن نقص را به وسيله ساير قواى خود تتميم و جبران نمايد.
مثلا گرسنهاى كه احتياج به غذا را به صورتى غير صحيح بر طرف مىسازد و بيش ازاندازه لازم غذا مىخورد نقصى به جهاز هاضمه خود وارد مىآورد، و مجبور مىشود به وسيله دوا و اتخاذ رژيم، جهاز هاضمه و غدد ترشحى آن را اصلاح نمايد، و وقتى اين عمل را چند بار تكرار كرد دواهاى مزبور از اثر و خاصيت مىافتد، و انسان براى هميشه عليل شده از انجام كارهاى حياتىاش كه اهم آن فكر سالم و آزاد است باز مىماند، و همچنين ساير حوائج زندگى.
علاوه بر اينكه تعدى از اين سنت انسان را به چيز ديگرى تبديل مىكند، و به صورت موجودى در مىآورد كه نه عالم براى مثل او آفريده شده، و نه امثال او براى عالم خلق شدهاند.
آرى، انسانى كه يكسره خود را به دست شهوات بسپارد و بكوشد كه تا آخرين مرحله امكان و قدرت از لذائذ حيوانى و شكم و شهوت و امثال آن تمتع ببرد انسانى است كه مىخواهد درظرفى زندگى كند كه عالم هستى برايش معين نكرده و به راهى رود كه فطرت برايش تعيين ننموده است.
خداى سبحان در اين آيه شريفه زينتهايى را سراغ مىدهد كه براى بندگانش ايجاد نموده، و آنان را فطرتا به وجود آن زينتها و به استعمال و استفاده از آنها ملهم كرده، و معلوم است كه فطرت الهام نمىكند مگر به چيزهايى كه وجود و بقاى انسان منوط و محتاج به آناست. در وضوح اين امر همين بس كه هيچ دليلى بر مباح بودن چيزى بهتر از احتياج به آن نيست، زيرا احتياج به حسب وجود و طبيعت خاص انسانى خود دليل است بر اينكه خداى تعالى انسان را طورى آفريده كه به آن چيز محتاج باشد. و به عبارت ديگر باتعبيه قوا و ادوات انسان رابطهاى بين او و بين آن چيزها برقرار كرده كه خواه ناخواه، در صدد تحصيل آنها برمىآيد.
ذكر طيبات از رزق و عطف آن بر زينت و قرار داشتن اين عطف در سياق استفهام انكارى اين معنا را مىرساند كه،
اولا: رزق طيب داراى اقسامى است.
ثانيا: زينت خداو رزق طيب را هم شرع اباحه كرده و هم عقل و هم فطرت.
ثالثا: اين اباحه وقتى است كه استفاده از آن از حد اعتدال تجاوز نكند و گر نه جامعه را تهديد به انحطاط نموده شكافى در بنيان آن ايجاد مىكند كه مايه انعدام آن است.
آرى، كمتر فسادى در عالم ظاهر مىشود و كمتر جنگ خونينى است كه نسلها را قطع و آبادىها را ويران سازد و منشا آن اسراف و افراط در استفادهاز زينت و رزق نبوده باشد، چون انسان طبعا اينطور است كه وقتى از جاده اعتدال بيرون شد و پااز مرز خود بيرون گذاشت كمتر مىتواند خود را كنترل كند، و به يك حد معينى اكتفا نمايد، بلكه مانند تيرى كه از كمان بيرون شود تا آخرين حد قدرتش جلو مىرود، و چون چنين است سزاوار است كه همه وقت و در همه امور در زير تازيانه تربيت كنترل شود، و به سادهترين بيانى كه عقل خود او آن را بپسندد پند و اندرز داده شود.
چرا خداوند به ضروريات زندگى از قبيل لباس پوشيدن و خود را آراستن امر نموده است؟امر پروردگار به ضروريات زندگى از قبيل لباس پوشيدن و خود را آراستن از همين باب است كه مىخواهد تربيتش حتى در اينگونه امور ساده و پيش پا افتاده رعايت شده باشد، پس كسى نگويد امر به پوشيدن لباس و تنظيف و آرايش چه معنا دارد.
صاحب تفسيرالمنار جواب ديگرى از اين حرف داده - و چه نيكو گفته است: اينحرف را كسانى مىزنند كه از تاريخ امم و سرگذشت ملل گذشته بىخبرند، و گر نه آن را سطحى و ساده تلقى ننموده به اهميت و ارزش آن پى مىبردند، چون اكثر مردم نيمه وحشى جزيرهنشين و كوهستانىهاى آفريقا كه در جنگلها و غارها تنها و يا دسته جمعى زندگى مىكردند زن و مردشان لخت بسر مىبردند، اسلام به هر قومى از آنان كه دست يافت با امثال آيه مورد بحث لباس پوشيدن را به آنان ياد داد و ستر عورت را برايشان واجب كرد، و به سوى تمدن سوقشان داد. و من خيال مىكنم اين قبيل حرفها از ناحيه دشمنان اسلام در دهنهاافتاده است، گويامبلغين مسيحيت به منظور رم دادن مردم از اسلام و دعوتشان به كيش خوداين طعنهها را زدهاند، و گرنه ارزش دعوت اسلام به لباس و آرايش بر هيچ كس پوشيده نيست. و لذا بعضى از منصفين مسيحى اعتراف كردهاند به اينكه اينگونه طعنهها نسبت به اسلام بىانصافى است، اسلام با اين حكم خود منت بزرگى به گردن ما اروپائيان دارد، چون اگراسلام نبود ما امروز در خطه پهناور آفريقا تجارت پارچه و قماش نداشته و ساليانه مبالغ هنگفتى سود نمىبرديم.اين حكم اسلام تنها در بين مسلمين آنجا حسن اثر نداشته بلكه امم و ملل بتپرست نيز وقتى هموطنان خودرا ديدند كه پس از قبول اسلام ملبس به لباس شدند و به زينت و آرايش خود پرداختند آنان نيز به تقليد از مسلمين لباس پوشيده رسم ديرينه خود را ترك گفتند.
شاهد زنده اين مدعا، ساكنين بلاد هندند، چون بتپرستان اينناحيه در عين اينكه از قديم الايام مردمى متمدن بودند مع ذلك هم اكنون هزاران هزار از زن و مردشان لخت مادرزاد و يا نصف و يا ربع بدنشان برهنه است. بعضى از مردانشان در بازارها و كارگاهها بدون لباس آمد و شد مىكنند، و فقط عورتها و يا حد اكثر از كمر به پايين را مىپوشانند، زنانشان شكم و رانها را برهنه نموده و از كمر به بالاىشان هم برهنه است. دانشمندان همين قوم اعتراف كردهاند كه اين مقدار از لباس را هم مسلمانان به آنان آموختهاند. و همچنين غذا خوردن در ظرف هم از آثار اسلام است، چون مىديدند كه مسلمين هيچ وقت بدون ظرف غذا نمىخورند حتى فقراى آنان كه دسترسى به ظرف ندارند غذا را روى برگ درختان ريخته ازروى آن برمىدارند و مىخورند، و در عين تهى دستى هرگز از لباس و آرايش خود كم نمىگذارند.
و چون مسلمين از دير زمان در بلاد هند حكومت مىكردند، و غالبا فاضلترين وپارساترين حكومتهاى اسلامى بودند تاثيرشان در بتپرستها بيش از تاثيرى بود كه سايرحكومتهاى اسلامى در نقاط مختلف گيتى داشتند، لذا مساله ملبس به لباس شدن هم ازجاهاى ديگر بيشتر شايع گرديد، و لذا مىبينيم در بلاد شرق يعنى سيام و نواحى آن، مسلمين آن طور نفوذ و تاثير نداشته بلكه خودشان در جهل و دورى از تمدن دست كمى از بتپرستها نداشتند، و از حيث لباس و ساير اعمال دينى به كيش بتپرستىنزديكترند تا به اسلام. زنان آن نواحى غير از عورت جلو و عقب، عورت ديگرى كه پوشاندنش لازم باشد براى خود قائل نيستند. و حال آنكه در اسلام همه بدن زن عورت است.
خلاصه اينكه، در سراسر گيتى هر كجا كه سلام قوتى دارد به ميزان نفوذ و قوتش مظاهر تمدن از قبيل لباس، آرايش و امثال آن به چشم مىخورد، اينجا است كه ارزش واقعى اين اصل اصلاحى اسلام معلوم مىشود و به خوبى به دست مىآيد كه اگر اسلام چنين اصلى را نمىداشت و متعرض مساله لباس و آرايش نمىشد و آن را بر مسلمين واجب نمىكرد، بهطور مسلم امروز امم و قبايل بىشمارى همچنان در حال توحش باقى مانده بودند.با اين حال چطور يك مشت فرنگى ماب به خود اجازه مىدهند كه بر حسب عادت زشتى كه دارند در كمال تبختر كلاه خود را كج گذاشته، روى مبل قهوهخانه و يا كاباره و يا ميكدهها تكيه زده بگويند: اين چه دينى است كه حوائج و ضروريات زندگى بشرى را جزء شرايع خود قرار داده، مثلا به لباس پوشيدن و غذا خوردن و آب آشاميدن امر نموده و اين قبيل امور را با اينكه احتياجى به سفارش و وحى آسمانى ندارد جزء احكام خود قرار دهد؟
[2]
اين بود جوابى كه صاحب المنار از اشكال مزبور داده.در اينجابه ياد داستانى افتادمكه نقل آن در حقيقت جواب سومى از اين اشكال است، و آن اينكه وقتى طبيب مخصوص هارون الرشيد كه مردى نصرانى و حاذق در طب بود به علىبن الحسينبن واقد گفت كتاب آسمانى شما هيچ دستورى در باره بهداشت و حفظ الصحه ندارد، و حال آنكه سعادت بشر را دو علم تامين مىكند يكى علم اديان و ديگرى علم ابدان (طب).
على در جوابش گفت: خداوند علم ابدان را در كتاب خود در نصف يك آيه خلاصه كرده است و آن جمله كلوا و اشربوا و لا تسرفوا است. رسول گرامى اسلام(ص)نيز اين معنا را در جمله كوتاه، معده خانه هر دردى است و پرهيز سر آمد هر دوايى است، و بايد كه حق بدن را در آنچه عادتش دادهاى ادا كنى خلاصه كرده. طبيب نامبرده فكرى كرد و گفت: آرى، كتاب شما و پيغمبرتان بااين دو جمله دستور ديگرى را براى جالينوس باقى نگذاشتند.
[3]
پى نوشت
[1]. تفسير الميزان جلد 8 صفحه 99.
[2]. المنار، ج 8 ص 384 - 382.
[3]. البيان ج 4 ص 413.